تقی آزاد ارمکی در نشست «جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران؛ انسجام اجتماعی، وحدت ملی و الزامات ساختاری»: اگر بخواهیم به همبستگی اجتماعی برسیم، باید آن را تعبیر فرهنگی کنیم نه لزوماً تعبیر سیاسی/ هم جنگ و هم انقلاب، هر دو از ناکامی در جنبشهای اجتماعی ناشی میشوند/ امروز باید به جامعه برگردیم و به جنبشهای اجتماعی اجازهی ظهور بدهیم تا به جامعه نفَس بدهند/ باید مفهوم زندگی صورتبندی شود، بزرگترین فیلسوفان جهان مدرن، فیلسوفان زندگی هستند، نه فیلسوفان جنگ و تنش و نابرابری

به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست تخصصی «جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران؛ انسجام اجتماعی، وحدت ملی و الزامات ساختاری» روز شنبه (۱۹ اردیبهشتماه) بصورت برخط برگزار شد.
دغدغه ما در ایران، در شکل رسمیاش، همواره ساماندهی دولت مقتدر بوده تا جامعه به سامان برسد
تقی آزاد ارمکی، جامعهشناس و استاد تمام دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، در این نشست گفت: دغدغه ما در ایران، در شکل رسمیاش، همواره ساماندهی دولت مقتدر بوده تا جامعه به سامان برسد. در دورههای مختلف هم که دورههای طلایی داشتیم، من کاری به دوره کلاسیک ندارم و از همین دوره معاصرتر، از صفویه به اینسو سخن میگویم که اوج دورهی صفویه آنجاست که شاه مقتدر حضور دارد و میتواند اعمال قدرت سیاسی کند که معادلش در سطح جامعه، قدرت اجتماعی و احتمالاً وحدت ملی است.
وی افزود: اما پس از شاه عباس اول، همینطور به سراشیبی سقوط میرویم تا پایان دوره صفویه که رئیس حکومت، شاهی ضعیف است و سلسله صفویه سقوط میکند. قاجار هم تقریباً میخواهد دگردیسیای در ساختار نظام سیاسی پیدا کند و خود را به ساعت اجتماعی پیوند بزند، اما آن هم به دلیل مداخلات خارجی دچار میرایی میشود؛ و اینجاست که انقلاب مشروطه به کمک میآید تا جامعه را بالا بیاورد و بر نظام سیاسی حاکم کند. آن تقابل میان شاه و کنشگران حوزه مدنی و انقلابیون را میبینیم، تا استبداد صغیر و پس از آن، که نهایتاً پروژه دموکراسیخواهی در ایران یعنی فرایند ظهور امر اجتماعی و قدرت یافتن و به میدان آمدنش به واسطه کودتای رضاخان مضمحل میشود. دوره پهلوی جدید هم بر ویرانه مشروطه مینشیند و مشروطهخواهی و جامعه دیگر موضوعیتی ندارند؛ باز دولت مقتدر تا انقلاب اسلامیساخته میشود. انقلاب ۵۷ هم اگر نگاه کنیم، تقریباً جامعه سر میکشد، اما باز هم به واسطه جمهوری اسلامی، جامعه مورد فشار قرار میگیرد و به حاشیه رانده میشود.
مسئله ما هیچگاه همبستگی اجتماعی یا وحدت ملی نبوده، بلکه دغدغهمان دولت مقتدر بوده است
وی ادامه داد: تمام تلاش منتقدان، مدافعان، اصلاحطلبان و اصولگرایان در دوره معاصر، در چارچوب دو ساحت متفاوت از دولت مقتدر است؛ دو نوع دولت مقتدر متفاوت دارند طراحی میکنند، حتی اصلاحطلبان ایرانی. عرضم این است که فیالواقع مسئله ما هیچگاه همبستگی اجتماعی یا وحدت ملی نبوده، بلکه دغدغهمان دولت مقتدر بوده است. روشنفکران ایرانی هم به دنبال دولت آمدهاند. حاصل این دولت مقتدر هم سقوط بوده؛ همیشه باید منتظر سقوط دولت مقتدر بود. نگاه کنید به حرفهایی که معترضان و منتقدان میزدند؛ فروپاشی جمهوری اسلامی؛ یعنی جامعه را هُل میدهند که همه خودشان را آماده فروپاشی کنند، در حالی که انقلابهای مهم اجتماعی و جنبشهای اجتماعی برای این است که از فروپاشی نظامهای سیاسی عبور کنند و تن به اصلاحات بدهند، نه اینکه رژیمها سقوط کنند و رژیمهای جدید برپا شوند و قصه همچنان ادامه یابد.
ما بیش از همه جوامع برای دموکراسیخواهی، انسجام اجتماعی، وحدت ملی، توسعه و دموکراسی هزینه کردهایم، اما همیشه ناکام ماندهایم
آزاد ارمکی گفت: عرضم این است که به لحاظ عملی ـ اجتماعی، امر اجتماعی را صورتبندی نکردهایم. همانطور که آقای دکتر فراستخواه با دقت مثالهای دردناکی زدند، اجازه داده نمیشود جان بگیرد و بالا بیاید و تلاشی که میکند سرکوب میشود، یا خودش سرکوب میکند. اگر این اتفاق افتاده بود، احتمالاً ما پدیدهای به نام همبستگی اجتماعی داشتیم که از درونش وحدت ملی میتوانست شکل بگیرد؛ اما اکنون مسئله ما فقدان چیزی به نام وحدت ملی است و بههمریختگی درونی آن چیزی که احتمالاً میتوان تحت عنوان همبستگی اجتماعی از آن یاد کرد. ما در معرض این وضعیت نافرجام قرار داریم؛ همانطور که آقای دکتر فراستخواه فرمودند، ایران پروژهای ناتمام است، جامعه مدنی هم ناتمام است. ما همیشه نهفقط جوانان ناکام، بلکه دولتهای ناکام و جوامع ناکام داشتهایم. جامعه ایرانی همیشه ناکام مانده است. آنانی که برای دموکراسی تلاش کردند در این منطقه، در جهان، در شرق و در اروپا هیچکدام مثل ما هزینه نپرداختند؛ ما واقعاً بیش از همه جوامع برای دموکراسیخواهی، انسجام اجتماعی، وحدت ملی، توسعه و دموکراسی هزینه کردهایم، اما همیشه ناکام ماندهایم.
وی گفت: در مورد چرایی این مساله شاید بتوان از استعارهای استفاده کرد؛ همهی کسانی که در عرصه ساختن حیات اجتماعی آمدند، بازیگونه به حیات اجتماعی-فرهنگی نگاه کردند. حتی همین موضوعی که الان دربارهاش بحث میکنیم یعنی همبستگی اجتماعی، وحدت ملی و الزامات ساختاری گاه چنان بازیچهوار با آن برخورد میشود که گویی هیچ کاری نمیتوان کرد، و بعد میگوییم فرو میریزد یا نمیریزد. به نظرم نوعی نگاه بازیچهوار به جامعه در کار است. این سطح بازی خود را به خوبی در جنگ نشان میدهد.
وی افزود: جنگ پدیدهای بسیار عجیب و غریب برای ماست؛ ما ایرانیان تقریباً دچار جنگهایی شبیه به هم با پایانهایی شبیه به هم شدهایم. من در کتاب جامعه هموار بیش از صد جنگ را که ایران گرفتارشان بوده به تفصیل بررسی کردهام، و پایان همه آنها این بوده که احتمالاً در جنگ رمضان، یا در همین جنگ چهل-پنجاه روزهای که امروز در آن هستیم، دچار استیصال میشویم و در وضعیت استیصال مجبور به پایان دادن به آن میشویم؛ همانطور که در جنگ دوازده روزه دیگران آن را تمام کردند، همانطور که جنگ هشتساله عراق علیه ایران، و همانطور که جنگهای پیش از انقلاب ۵۷ پایان یافتند. این به نظرم امری است که باید دربارهاش تأمل و گفتگو کنیم.
احتمالاً پس از این جنگ دچار نوعی بنیادگرایی و فروپاشی جامعهای خواهیم شد
این استاد دانشگاه گفت: سؤال این است که آیا واقعاً جنگ انسجام اجتماعی ایجاد میکند و وحدت اجتماعی میآفریند؟ اگر چنین است، خوب است جنگ را ادامه دهیم تا جامعه کاملاً منسجم شود، و وقتی منسجم شد برویم آشتی کنیم و بعد ساختن را شروع کنیم. جنگها ظاهراً چنین کاری میکنند، اما در واقع این کار را نمیکنند بلکه زخمهای بنیادین دیگری بر پیکره حیات اجتماعی میزنند. این جای بحث جداگانهای دارد؛ من متنی کوچک درباره جنگ نوشتهام که هنوز ناتمام است و در آن به تعاملات و پیوستگیهای جنگ دوازده روزه و جنگ امروز، تفاوتهایشان با جنگهای پیشین و حاصلشان میپردازم. احتمالاً ما پس از این جنگ دچار نوعی بنیادگرایی خواهیم شد؛ فروپاشی جامعهای خواهیم داشت که با همین رادیکالیسم و بنیادگرایی که در صحنه سیاسی و اجتماعی با آن روبهرو هستیم رقم خواهد خورد.
وی ادامه داد: نکته دوم این است که همبستگی اجتماعی اساساً امری فرایندی است، نه نقطهای؛ ساخته میشود و پدید میآید. ما نمیتوانیم در آن کار جدی بسیاری انجام دهیم، چون همبستگی اجتماعی بیشتر امری فرهنگی است؛ منطقش منطق فرهنگی است و باید به یک ساحت فرهنگی تبدیل شود. من این تعبیر را به کار میبرم که همبستگی اجتماعی بهمثابه نهاد فرهنگی؛ باید چنین چیزی شکل بگیرد و ظهور و بروز پیدا کند. این فرایندی بودن یعنی چه؟ در فرایند برپا شدن و سقوط نکردن، باید عنصری باشد که آن را حفظ کند. این سرنوشت ایران بوده؛ ما همیشه میخواستیم برپا شویم اما ما را به سقوط میکشاندند. با این حال سقوط نکردهایم، اما سقوط نکردن کافی نبوده و هر بار به نقطه اول بازگشتهایم.
وی افزود: به اروپا نگاه کنید؛ درجنگ جهانی اول و دوم، اروپا نابود میشود اما برپا میشود و دغدغه جهان مدرن را هم از دست نمیدهد. رقیبش آمریکاست که همه سرمایههای اروپا را جذب میکند. اگر کتاب هجرت اندیشه یوز را نگاه کنیم، به شکل درخشانی توضیح میدهد که چگونه آمریکا در سایهی اروپا از ۱۹۴۰ به بعد ساخته میشود. اما اروپا در بازسازی خود کوتاه نمیآید و دوباره شروع به ساختن خود میکند؛ به نظرم در جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران هم نشان داد که اروپا تمایل پنهانی برای بازسازی مستقل دارد که من وارد آن بحث نمیشوم، اما ارادهای تاریخی در آن نهفته است که حتی جنگ هم آن را نابود نمیکند؛ ضعیفش میکند اما دوباره برپا میشود. در ایران ما هم ضعیف میشویم اما می توانیم برپا شویم. هرچند نه به شکلی جدی و اساسی که فرایند مستمر فروپاشی را متوقف کند.
آزاد ارمکی با تاکید بر اینکه چیزی میتوانست اینجا به ما کمک کند که متأسفانه در جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته نشد، گفت: جنبشهای اجتماعی در دوره جدید، حتی در بدترین شرایط، میتواند به جامعه نفَس بدهد و آن را دچار میرایی نکند. اروپا را نگاه کنید؛ از دههی ۱۹۵۰ به بعد، پس از جنگ جهانی دوم، ببینید چقدر جنبش اجتماعی در آن شکل میگیرد. اصلیترین جنبشهای اندیشهای، اجتماعی و حقوق بشری پدید میآیند، جان میگیرند و خود را بالا میآورند و دولتهای جدید و جوامع متعددی میسازند. ایران استعداد این را داشت؛ بعد از انقلاب اسلامی، این چالشهای ماندگار که تاریخی شدند، از طریق جنبشهای اجتماعی تلاش کردند زخمهای بر بدن ایران را ترمیم کنند، اما سرکوب شدند. این جنبشها میتوانستند خیلی کمک کنند که همبستگی اجتماعی که امری فرایندی و پنهان بود جان بگیرد و امروز بهطور همهجانبه یاریمان کند.
وقتی در جنبشهای اجتماعی بنبست ایجاد میکنیم، هیجان عمومی، اعتراض عمومی و انقلاب شکل میگیرد
وی افزود: درباره جنگ میپرسیم که چقدر از آن حمایت میکنند یا نه. ببینید، کشوری مورد تهاجم قرار گرفته؛ دیگر حرف بیربطی است که کسی بگوید دشمن خوب کرده. اما چرا باز عدهای میگویند که خودشان دشمن را دعوت کرده بودند و الان هم بدشان نمیآید و علاقهمند به ادامهاند؟ یا اینکه فقط یک گروه خاص در خیابان مزاحمت ایجاد میکند و ذهن مردم را درگیر میکند و شهر را شلوغ میکند و فکر میکند کار خوبی هم میکند؟ عرضم این است که اگر آن اتفاق افتاده بود یعنی اگر چالشها و مجموعهی تضادها به جنبشهای اجتماعی میرسیدند و امکان ظهور مییافتند، انقلاب منتفی میشد. وقتی در جنبشهای اجتماعی بنبست ایجاد میکنیم، هیجان عمومی، اعتراض عمومی و انقلاب شکل میگیرد، و ما همیشه در معرض این بودهایم، یا جنبشهای اجتماعی به بیراهه میروند، یا جنگ اتفاق میافتد و بیگانه حمله میکند.
هم جنگ و هم انقلاب، هر دو از ناکامی در جنبشهای اجتماعی ناشی میشوند
وی ادامه داد: پس ببینید؛ هم جنگ و هم انقلاب، هر دو از ناکامی در جنبشهای اجتماعی ناشی میشوند. تراکم جنبشهای اجتماعی سبب پایان یافتن جنگ و انقلاب میشود. جوامعی که مستقرند، هر روز انقلاب نمیکنند، رژیمشان عوض نمیشود و هر روز نمیجنگند؛ اگر هم در جنگهای خارجی مداخله میکنند، برای منافع کشورشان است، نه آنکه داوطلبانه با همسایه خود وارد جنگ شوند. حرفم این است که این همبستگی اجتماعی که امری فرایندی بود میتوانست از طریق این منطق جامعهای که همیشه میخواست برپا شود اما همیشه به ستیز و ستم واداشته شد، با توجه کردن و نقش دادن به جنبشهای اجتماعی، جامعه را دچار جنگ و انقلاب نکند. جنگی که الان وجود دارد را نتیجه ناکامی جنبشهای اجتماعی ایران میدانم؛ اراده غرب برای ضدیت همیشه بوده، اما وقتی جنبشهای اجتماعی ما به بیراهه میروند یا دچار فروپاشی میشوند، آن اراده فعال میشود و این کار را بر سر ما میآورد.
این جامعهشناس گفت: اگر جنبشهای اجتماعی محقق میشدند، همبستگی اجتماعی بهمثابه نهاد فرهنگی شکل میگرفت؛ آنگاه امکان معناها و معناهای متفاوت در جامعه، با تحقق جنبشهای اجتماعی، قابل گفتگو و قابل تعامل میشد. ما هرگز نمیتوانیم همانطور که دنیا هم این کار را نکرد، تساوی جنسیتی را به سادگی با قانوننویسی محقق کنیم. مگر میگذارند؟ مگر نمایندگان مجلس میگذارند؟ مگر شورای نگهبان؟ مگر روحانیت؟ مگر خود جامعه زنان؟ زنانی که الان در مجلس هستند، بیشتر از مردان ضدزن هستند. راه این نیست که سراغ قانون برویم؛ این امر باید به امر فرهنگی تبدیل شود، آدمها آن را درونی کنند و با آن بیامیزند؛ تبدیل به شعر و موسیقی و ادبیات و قصه و داستان و رمان شود تا نمایندگان مجلس ناخواسته به آن تن بدهند، بدون آنکه احساس کنند خلاف شرع میکنند.
اتفاقی که در ایران افتاده این است که ما قانون آوردهایم و فرهنگ را کنار گذاشتهایم
وی تاکید کرد: اتفاقی که در ایران افتاده این است که ما قانون آوردهایم و فرهنگ را کنار گذاشتهایم؛ جدایی فرهنگ، جامعه و سیاست اتفاق افتاده؛ فرهنگ رفته به سمت ایدئولوژی و گزارههای ایدئولوژیک؛ و این شعرخوانی، داستانسرایی، رماننویسی، روایتهای تاریخی و قصهگوییها همه تعطیل شدهاند. البته این فقط اراده حاکمیت نبوده؛ در منطق روشنفکری ایرانی هم بوده است. روشنفکری ایرانی به نظر من اصلاً ضد فرهنگ بوده که اگر جای دیگری لازم شد توضیح خواهم داد ـو همه دنبال همان مفهوم اول، یعنی دولت مقتدر، رفتیم. اما وقتی امر فرهنگی شد و همبستگی اجتماعی درونی شد و بلعیده شد، وحدت ملی از درونش بیرون میآید؛ رادیکالیسم دیگر بازیگر اصلی نیست، هست اما کنار است، غالب نیست و صدایش بلندتر از همه نیست.
وی افزود: پس اگر بخواهیم به راهحلها بیندیشیم، امروز باید به جامعهمان برگردیم و آن را دعوت کنیم به ساحت جنبشی، به جنبشهای اجتماعی اجازهی ظهور بدهیم، فرهنگ و روایتهای فرهنگی را بر ایران غالب کنیم. باید شروع کنیم به گفتگوها، نه به معنای سیاسی راست و چپ، بلکه به معنایی که اصحاب اندیشه قضاوت و داوری کنند.
آزاد ارمکی در پایان گفت: دوستان و استادان عزیز، تاریخ با روایت متفکرانش باقی مانده است. سیاستمداران و صاحبان قدرت و ثروت عمل کردند، اما آنچه ماندگار کرده و زخم و خشونت را گرفته، تفکر و اندیشه بوده است؛ فیلسوفان، متفکران، جامعهشناسان، راویان، شاعران، نویسندگان، فیلمنامهنویسان. فیلمهای بزرگ را نگاه کنید؛ ایرانیان الان توجهشان به شرق، به ژاپن و کره میل پیدا کرده، به دلیل سینمای کره و چیزهای بسیار دیگری که وجود دارد. در ایران هم ما از طریق حافظ و مولوی میمانیم.
وی خاطرنشان کرد: عرضم این است که باید این معنادهی شکل بگیرد که چه باید بشود و کی میتوان جنبش اجتماعی را محقق کرد. ببینید، ما اگر زندگی را تعطیل کردیم، که کردیم و زندگی دنیوی چیز بدی بود و مطرود، و این دوگانه دنیا و آخرت و آخرتگرایی رادیکال مفتضحانه که در ایران وجود داشته و زندگی را لعن و نفرین کرده، این حرکتهای رادیکال را در ایران شکل داده است. باید اینجا مفهوم زندگی صورتبندی شود. معتقدم بزرگترین فیلسوفان جهان مدرن، فیلسوفان زندگی هستند، نه فیلسوفان جنگ و تنش و نابرابری.
وی افزود: وقتی این زندگی بیاید، دو عنصر ظهور میکند که جنبش را ممکن میسازد؛ یکی دولت مدنی و دیگری جامعهی مدنی. دولت مدرن و جامعه مدنی که با هم تعامل کنند یک چیز میشوند؛ نه دوگانهای که بگوییم جامعه در برابر دولت که این حرف بسیار نادرست و ناصواب است. جامعه که باشد، دولت ابزار کار جامعه میشود؛ آنگاه همبستگی اجتماعی و وحدت ملی اقتضائاتی از سازه سیاسی میطلبد و حکم میکند، نه آنکه ساختار سیاسی بر جامعه حکم براند. متأسفانه ما در این هفتاد-هشتاد ساله، متأثر از سنت سیاسی تاریخ دولتها بودهایم که جامعه را میسازند؛ دولتها میخواستند جامعه را نجات دهند، رهبران و حاکمان میخواستند تعیین کنند، نه اینکه جامعه که حکم کند دولت به چه سمتی برود.
اگر بخواهیم به همبستگی اجتماعی برسیم، باید آن را تعبیر فرهنگی کنیم، نه لزوماً تعبیر سیاسی
این جامعهشناس گفت: حرفم را تمام میکنم؛ اگر بخواهیم به همبستگی اجتماعی برسیم، باید آن را تعبیر فرهنگی کنیم، نه لزوماً تعبیر سیاسی. از درون آن باید سازهای فرهنگی و معنایی از زندگی بیرون آید که الزامات تحول خودش را بسازد. در بدترین شرایط، جنبشهای اجتماعی ظهور میکنند، به جامعه جان میدهند، نیروهای اجتماعی میآیند، جامعه مدنی تقویت میشود و دولت هم میرود دنبال کارش و ابزار میشود. اینجاست که دموکراسی حکم میکند چه نوع دولتی با چه محدودیتی باشد. این چیزی است که ما در ایران قانون اساسی را برای تشکیل نظام نوشتیم، نه برای سامان حیات اجتماعیمان. و در قانون اساسی اینجاست که رفراندوم موضوعیت پیدا میکند، به جای اینکه همچنان در این بنبست باقی بمانیم.