بهرام پروین گنابادی در نشست « شاهنامه»: در نقد ادبی امروز روایت با تکنیکهای نو، شاخصۀ شعر مدرن است و این کاری است که مهدی اخوان ثالث با وامگیری از شاهنامه انجام داده است

به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست علمی «شاهنامه» روز پنجشنبه (٢۴ اردیبهشتماه) بهصورت برخط برگزار شد.
بهرام پروین گنابادی، پژوهشگر، نویسنده و استاد دانشگاه در این نشست گفت: جناب آقای دکتر ساکت یادی کردند از سه استاد بزرگواری که برای ایران و برای شاهنامه تلاشهایی درخور شأن داشتند. نخست، به ترتیب سن و سال، مرحوم جلیل دوستخواه است که متأسفانه در نسل جدید کمتر شناخته شده است. ایشان مترجم اوستا و صاحب مقالات و کتابهایی واقعاً کمنظیر دربارۀ شاهنامه و ادبیات حماسی ما هستند. هیچوقت فراموش نمیکنم که در سال ۱۳۶۹، در کنگره هزارۀ فردوسی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ویژهنامهای در مجله فرهنگ برای شاهنامه منتشر کرد، شماره هفتم، پاییز ۱۳۶۹ که مربوط به شاهنامه بود. بنده مقالهای در آنجا داشتم که تقریباً میتوان گفت اولین مقالهام درباره شاهنامه بود؛ «رجزخوانی در شاهنامه». آقای دکتر دوستخواه که سه سال پیش از آن از ایران به استرالیا مهاجرت کرده بودند، این شمارۀ مجله فرهنگ را در سه شمارۀ مجلۀ ایرانشناسی که مرحوم دکتر جلال متینی در آمریکا منتشر میکرد نقد کردند. ازجمله چیزهایی که برای من خوشایند بود، این بود که دربارۀ مقاله بنده با حسن ظن، به نکتههای خوبی اشاره کرده و بسیار تشویق کرده بودند. همین که بنده ایشان را ندیده بودم و از دور چنین تشویقی دریافت کردم، بسیار امیدوارم کرد. این دور بودن ایشان از ایران از سال ۶۶ باعث شد که نسل جوان کمتر ایشان و کارهایشان را بشناسند. دوم، مرحوم جلال خالقیمطلق است که از تعریف و ستایش بینیاز است. بر تصحیح شاهنامۀ ایشان نقدهایی شده و هنوز هم میشود، اما یادمان باشد که آقای دکتر خالقیمطلق بهتنهایی کاری را انجام داد که شاید اگر ما میخواستیم انجام دهیم، باید با بنیادی مانند بنیاد شاهنامه یا چند شاهنامهشناس، عمری میگذاشتیم تا بتوانیم با آن دقت، با دیدن تمام نسخهها و ذکر تمام نسخهبدلها، این کار را به انجام برسانیم. این کار در میان آنچه در ایران معاصر صورت گرفته، واقعاً بینظیر است.
سوم، استاد عزیزم جناب آقای دکتر دادبه. درست است که ایشان اهل کلام و فلسفه بودند، اما بنده کلیات مسائل ادبی را از ایشان آموختم؛ حافظ را آموختم و عرفان را. در این سالهای اخیر، تقریباً ۲۵ سال گذشته، آقای دکتر دادبه تمام همتش را بر این گذاشته بود که مسئلۀ زبان فارسی، هویت ایرانی، و یکپارچگی ایران را مدام به نسل جوان گوشزد کند و بکوشد پلی برای حفظ زبان فارسی و تعلیم ادب فارسی به جوانان بسازد. یادم نمیرود که گلستان سعدی قرار بود در تاجیکستان تصحیح شود و سپس در قزاقستان هم به زبان قزاقی منتشر گردد. آقای دکتر دادبه با آقای دکتر حسن غریبی به تاجیکستان رفته بودند و بودجه نداشتند. ایشان با آنکه معلم و استاد بودند و درآمد دیگری نداشتند، از جیب خودشان مخارج ویراستاری، حروفچینی و چاپ آن گلستان سعدی را پرداخت کردند تا این کتاب در تاجیکستان، همچون ورقی زرین، زبان فارسی را زنده نگه دارد.
با یاد این بزرگان، نکتهای را بهاختصار میگویم: موضوع صحبت بنده که آن را خلاصه میکنم، اخوان و شاهنامه است.
اخوان ثالث از فردوسی وام میگیرد
روین گنابادی گفت: این نکته مشخص است که اخوان از فردوسی وام میگیرد. این را خودتان حتماً بهتر از من میدانید؛ شاعرانی که ما آنها را بهعنوان شاعر کلاسیک میشناسیم مانند فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، و تا حدودی خیام، نابغۀ زبانی هستند؛ در زبان نبوغ دارند، بهگونهای که دیگران نمیتوانند به حیطۀ نبوغ زبانی اینها نزدیک شوند. افزون بر این نبوغ زبانی، قدرتهای دیگری هم باید داشته باشند؛ مثلاً در فردوسی قدرت داستانپردازی و در نظامی و سعدی هم همینطور، هرچند در فردوسی و نظامی این قدرت بسیار آشکارتر است. همان نبوغ زبانی است که باعث میشود شاعران دیگر همیشه از اینها بهعنوان الگو بهره بگیرند؛ همانطور که سعدی از انوری بهره میگیرد. انوری با هوشمندی دریافته بود که اگر زبان شعری بخواهد تازه باشد، باید از زبان زنده و عامیانۀ مردم عناصری به قرض بگیرد و آن عناصر بالقوه را وارد زبان ادبی کند. کتابی که استاد عزیز ما جناب آقای منوچهر انور با عنوان زبان زنده در سال ۹۸ منتشر کردند و بحثهای زیادی هم دربارهاش شد، همین تجربۀ عملی حدود هشتاد سال سروکله زدن با زبان در قالبهای مترجم، ویراستار، نویسنده و گوینده را به این نتیجه میرساند که هر وقت زبان ادبی و زبان شاعران ما در اوج بوده، زمانی بوده که از زبان عامیانه و زبان زنده مردم کوچه و بازار عناصری قرض گرفتهاند.
نمیتوانید فرهنگ ایرانی را بدون فردوسی، سعدی، حافظ، یا مولانا تصور کنید
وی ادامه داد: اخوان هم، مانند تمام شاعرانی که نبوغ زبانی دارند، از شاعران کلاسیک بهره میگیرد. شاعران کلاسیک ما علاوه بر نبوغ زبانی، یک ویژگی دیگر هم دارند؛ آنان همیشه در زندگی ملت خود حضور دارند. نمیتوانید فرهنگ ایرانی را بدون فردوسی، سعدی، حافظ، یا مولانا تصور کنید؛ و اصلاً این چهار یا گاهی پنج ستوناند که فرهنگ ادبی ایران را زنده نگهداشتهاند. داریوش شایگان هم که میخواهد نگاهی فلسفی به این فرهنگ بیندازد، ناگزیر از این قلههای ادب فارسی نام میبرد؛ و مرحوم اسلامی ندوشن این چهار شاعر را «سخنگویان وجدان فرهنگ ایرانی» مینامد.
اقتباسهای زبانی اخوان از شاهنامه فراوان است. او حتی شوخیهایی هم با فردوسی دارد و خود را نه فرزند فردوسی، بلکه رقیب او میداند. قصیدهای هست که غلامرضا صدیق، دوست اخوان، برایش مینویسد و میپرسد چرا دوری میکنی و به مشهد نمیآیی؟ اخوان در پاسخ صد و اندی بیتی، در یک بیت میگوید:
«فردوسی ار رقیب نمیخواهد حضرت، چرا نمیطلبد ما را»
این به شوخی گفتهشده، اما زبان آرکائیک اخوان، استحکام کلامش و آنچه بعد از دهه سی میگفتند «اخوان شاعر حماسه» همه نشانههای این پیوند عمیق است.
وی خاطرنشان کرد: یکی از این وامگیریهای خلاق، «خان هشتم» است. اخوان یک خان به خانهای رستم میافزاید. حرف او این است که در دورۀ گذشته، این هفتخان را طی میکردند و قهرمان میشدند؛ الان هم میشود این کار را کرد، همانطور که رستم کرد. اما یک خانی هست که از آن نمیتوانند بگذرند یا میتوانند اما نمیخواهند و آن خانِ نامردیهاست؛ خانی که در آن به آنها دروغ میگویند، با ریا و دشمنی و دروغ با آنها رفتار میکنند، و نابرابری در آن موج میزند. همان چالهای که شغاد بر سر راه رستم میکند. اخوان میگوید: رستم همانطور که از درون همان چاه پر از خنجر، تیری بر کمان گذاشت و برادر ناتنی را به درخت دوخت؛ میتوانست طناب بیندازد به سنگ یا درختی و بیرون بیاید. اما نمیخواهد. چون دیگر جایی برای زیستن رستم نیست؛ دنیایی که در آن برادر به برادر دروغ بگوید و بر سر راه برادر چاه بکند، جای حضور رستم نیست. اخوان این را به مسائل اجتماعی و سیاسی معاصر پیوند میزند.
وی افزود: نمونه دیگر، «شهریار شهر سنگستان» است که روایتی درخشان از اخوان است. دو کبوتر میبینند که آقایی در زیر درخت خوابیده؛ «ستان خفته است و با دستان فرو پوشانده چشمان را...» عین داستانهای عامیانه. اخوان شروع میکند و میگوید این کبوترها راه را نشان میدهند. در فرهنگ عامیانۀ ما، کبوتران همیشه دو خواهرند؛ اینجا هم اخوان میگوید دو خواهرند و خطابشان با هم «خواهرجان» است. آنها راه را نشان میدهند. درواقع آن پادشاه شهر سنگستان همان ناجی ایران است. «سنگستان» هم درواقع ایران است؛ وقتی به آن حمله میکنند، مردم سنگ و سرد میشوند. مرد شمشیر به دست در میان مردم میگردد، صدایشان میزند: «دلیران من، ای شیران» و همه ناگه سرد و سنگ میگردند؛ ازآنجا نامش میشود «شهریار شهر سنگستان». کبوتران دستورهایی به او میدهند که برو، بعد از این کوه چشمهای است و فلان کار را بکن. اخوان در پایان، در فرازی بسیار مدرن، ما را با این تصویر روبهرو میکند که قهرمان سر در غار کرده و مینالد: به چشمهای که گفته بودی برو و خود را در آن بشوی، رفتم، اما چشمه جلوی چشمم خشک شد؛ هفت ریگ به نامش توی چاه انداختند؛ بهجای اینکه آب بجوشد، دود دیو بیرون آمد. همه کارها برعکس شد. و بعد شروع میکند با غار درد دل کردن. آنجا میگوید: «پشوتن مرده است آیا؟» میگوید روزگار ما روزگار بدی است؛ یک نفر که بدتر از آن کسی است که در دماوند زنجیر پاره کرده. ما در این دوره چه باید بکنیم؟ چرا کسی نمیآید؟ « مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟ زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟» و بعد این جمله را میگوید: «پشوتن مرده است آیا؟»
میدانید که پشوتن برادر اسفندیار است. میگویند موقعی که زرتشت اسفندیار را رویینتن میکرد، به پشوتن هم عمر جاودان بخشید؛ پس پشوتن نباید بمیرد. در ضمن، در داستان رستم و اسفندیار، پشوتن چندین بار به اسفندیار خواهش میکند که از جنگیدن با رستم برگردد. در آن داستان پشوتن نماد عقل است. اخوان علاوه بر اینکه میگوید «آیا پشوتن که جاودانه است و نباید بمیرد، مرده است؟»، دنبال این هم هست که بگوید که آیا آدم عاقلی پیدا میشود که راه عاقلانهای به ما نشان دهد؟ و بعد میگوید: «و برف جاودان بارنده، سام گِرد را سنگ سیاهی کرده است، آیا؟»
اصل حرف من همینجاست. اخوان اینجا اشارهای دارد به داستان کیخسرو و همراهانش که میروند و زیر برف ناپدید میشوند؛ در نگاه ما آنها نمردهاند، بلکه به جهانی دیگر رفتهاند و جاودانه شدهاند. اخوان اینجا سام را هم در کنار آنها میآورد. بعضی از کسانی که شعر اخوان را شرح کردهاند، ازجمله دوست عزیزم زندهیاد محمدحسین محمدی که قرار بود این موارد را در فرهنگ اشعار اخوان تصحیح کند، اما متأسفانه روزگار مجال نداد، و این نکته را خدمتشان عرض کرده بودم، گفتهاند که اخوان اینجا خلط اساطیری کرده و سام را جزو یاران کیخسرو قرار داده. اما اینگونه نیست. این نشانۀ شناخت دقیق اخوان از اساطیر است؛ کیخسرو و یارانش رفتند و در برف گم شدند. سامِ سوار، که همیشه پیروز و عقلمدار بوده و جزو آنها نبوده چرا نمیآید ما را نجات دهد؟ «و برف جاودان بارنده، سام گِرد را سنگ سیاهی کرده است، آیا؟»
وی تأکید کرد: این نشاندهندۀ دقت اخوان در شناخت اساطیر ما، فهم فرهنگعامه و آن قدرت داستانپردازیای است که داشت. همۀ کسانی که محضر اخوان را درک کردهاند میدانند که اگر لطیفهای برای شما تعریف میکرد و یک ربع بعد نفر دیگری میآمد و شما خواهش میکردید که دوباره همان لطیفه را بگوید؛ او پیرنگش را عوض میکرد، شخصیتها را عوض میکرد و باز نسخهای تازه و بسیار بهتر از ان لطیفه تعریف میکرد. او با آن قدرت داستانپردازی توانسته هم فرهنگعامه و هم شاهنامه را در خود هضم کند.
وی ادامه داد: اخوان در دفتر «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» که اشعار قدیمیتر اخوان است، علاقهمندی زیادی به فردوسی نشان میدهد. اما به گمان من در سه دفتر دیگرش یعنی زمستان، آخر شاهنامه (که عنوانش را هم از فردوسی گرفته)، و از این اوستا که شعرهای نو اخوان و نشانۀ بلوغ او هستند، فردوسی همهجا بهصورت خلاق حضور دارد. بهویژه اینکه اخوان راوی و روایتگر است؛ و این جملهای که در دهه چهل میگفتند «اخوان شعر را در حد روایت تنزل داده»، بسیار اشتباه است. نقد ادبی امروز این را بهعنوان شاخصۀ شعر مدرن میشناسد؛ روایت با تکنیکهای نو، شاخصۀ شعر مدرن است و این کاری است که اخوان با وامگیری از شاهنامه انجام داده است.