محمدتقی قزلسفلی در نشست « جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران؛ نخبگان فکری؛ در میانه کنشگری فکری و بازاندیشی پارادایمی»/ ضرورت گذار از پارادایم سیاستنامهنویسی به پارادایم ایراننامهنویسی
به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست « جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران؛ نخبگان فکری؛ در میانه کنشگری فکری و بازاندیشی پارادایمی» روز سهشنبه (٢٩ اردیبهشتماه) بصورت برخط برگزار شد.
محمدتقی قزلسفلی، استاد حقوق و علوم سیاسی در این نشست گفت: پژوهش حاضر را در دو بخش عرضه میکنم. در بخش نخست، درباره فلسفه و معنای کنشگری یا پراتیک جماعت اهل قلم و نوشتار که از سر تسامح و به معنای عام، از آنان به عنوان روشنفکران یا طبقهی اندیشمندان یاد میشود در موقعیت کنونی سخن خواهم گفت. در بخش دوم، ذیل آنچه من به تبع فوکو از آن به «هستیشناسی حال حاضر» یا پروبلماتیزهکردن موقعیت کنونی یعنی همین موقعیت غیرعادی، موقعیت جنگ یاد میکنم، با بهرهگیری از یک الگوی نظری، امکان یا عدم امکان تغییر پارادایمی در نظام اندیشگیمان را بررسی خواهم کرد و نکاتی را در این باره بیان خواهم نمود.
وی افزود: نخست باید عرض کنم که فهم و درک من از مقوله کنشگری یا پراتیک، برای کسانی که مشغله نوشتن دارند و با قلم سر و کار دارند، تلقیای سنتی ولی در واقع کهن است؛ یعنی همان تلقیای که نخستین بار در میان فیلسوفان یونان مطرح شد. در فلسفه یونانی، هنگامی که واژهی «پراگما» را به معنای عمل به کار میبردند، خودِ نوشتن و تأمل کردن نیز بخشی از پراگما یا عمل محسوب میشد. خودِ تئوریسینها، یا به تعبیر یونانی «تئوروسها» که ریشه در کلمهی «تئاستای» یا تماشا کردن دارد مشغلهشان چنین بود که با تماشایی ژرف به محیط اطراف خود، میکوشیدند آن را در نوشتار و تعاملاتشان بازتاب دهند.
در طول تاریخ از متفکران یونانی تا کانت، و از کانت تا هابرماس و فوکو، مفهوم کنش متفکران، مقولهای گفتاری و نوشتاری بوده است
وی ادامه داد: در طول تاریخ از متفکران یونانی تا کانت، و از کانت تا هابرماس و فوکو، مفهوم کنش متفکران، مقولهای گفتاری و نوشتاری بوده است. از این رو، با استفاده از آن کلیدواژهی مهمی که دکتر مقصودی از اسکینر به کار بردند، متون این متفکران در بستر زمینه و زمانهاش معنا پیدا میکند و تجسد مستقیمی دارد از آنچه در پیرامون آنان رخ داده؛ و البته تعبیر اسپریگنز نیز در همین راستا قابل لحاظ است.
قزلسفلی گفت: برای نمونه عرض میکنم که کانت در زندگی روزمره آدم محافظهکاری بود و چندان خود را درگیر مسائل پیرامونی، سیاسی و اجتماعی نمیکرد؛ اما هنگامی که زلزله مهیب اروپا در لیسبون پرتغال در سال ۱۷۵۵ رخ داد، سه مقاله فلسفی و سیاسی نوشت و این رخداد و آثار و پیامدهایش را در زندگی بشر مورد تحلیل قرار داد. به تبع کانت، روسو و ولتر نیز بهمثابه سرآمدان روشنفکری عصر خویش شروع به نامهنگاری با یکدیگر کردند و در ذیل آن واقعه طبیعی، از مسئولیت متفکر و اندیشمند در مواجهه با آنچه «شرور، آفات و مخاطرات» مینامیدند سخن گفتند.
نخبه فکری همواره در متن و بطن زمینه و زمانهی خود قرار دارد و اندیشههایش حتی اگر خودش نخواهد به نوعی واکنشی به شرایط محسوب میشود
وی افزود: بنابراین، نخبه فکری همواره در متن و بطن زمینه و زمانهی خود قرار دارد و اندیشههایش حتی اگر خودش نخواهد به نوعی واکنشی به شرایط محسوب میشود. البته برخی از متفکران صراحتاً تأکید میکنند که نظریاتشان نسبتی مستقیم با عمل دارد و قرار است تغییری ایجاد کند. برای مثال، هابرماس در کتاب معرفت و علایق بشری، هم در مقدمه و هم در متن اثر، مکرراً تأکید میکند که همواره هدفش این بوده که معرفت و نظریه را به مسائل مبتلابهی زندگی نزدیک کند. او بهدرستی میگوید که «جهان زندگی» یا «زیستجهان» همزمان هم با اندیشیدن و هم با عمل انسانها سیاستمداران و سایر اعضای شکلدهندهی جامعه خلق و کشف میشود.
وی خاطرنشان کرد: از این ملاحظات مقدماتی بهره میگیرم تا بحثم را ملموستر پیش ببرم. اگر متفکران و اندیشمندان، یا همان نظام اندیشگی به معنای کمی فلسفیتر کلمه را در موقعیتی قرار دهیم که فیلسوف برجسته آلمانی کارل یاسپرس آن را «موقعیت مرزی» مینامد، این موقعیت را میتوان «وضعیت غیرعادی» نامید؛ حوادث طبیعی چون زلزلههای مهیب، طوفانها و بیماریهای پاندمیک، و به معنای اگزیستانسیال کلمه، مسائلی چون مرگ و گناه. اما مهمترین کلیدواژهی موقعیت مرزی، مسئله جنگ است.
این استاد دانشگاه گفت: هر یک از این مؤلفهها نهفقط کسانی را که به معنای عام از آن شرایط متأثرند، بلکه بهویژه اهل قلم را همان کسانی که ماکس وبر بهدرستی آنان را «تولیدکنندگان فکر» مینامد به تأمل وا میدارد. آنان ذهن هوشیار جامعهاند و طبعاً در گفتار و نوشتارشان این وضعیت هشداردهنده را مورد توجه قرار میدهند و میکوشند توجهها را به آن مسئله جلب کنند.
وی افزود: بر این اساس، نخبه فکری چه دانشگاهی، چه روشنفکر، با هر عنوانی همان تولیدکننده فکر به تعبیر وبری، در موقعیت مرزی واکنش و تأملش را بروز میدهد. این واکنش بهعلاوه تأمل، در قبال موقعیت مرزی دو وجه پیدا میکند؛ نخست، طبقه اهل فکر و اندیشمندان مهمترین وظیفهشان ایجاد شفافیت است؛ یعنی توجهها را به آن مسئله جلب کنند و به مفهوم زبانشناختی کلمه، به شفافیت آن شرایط و تحلیل آن واقعه چه جنگ، چه حادثهی دیگری همت گمارند.
وی ادامه داد: دوم، به مفهوم پراتیک کلمه یعنی آن وجهی که بار عملگرایانه بیشتری دارد و انتظارم نیز همین است، آن نخبه فکری تلاش میکند یک سمتوسوی هنجاری و اخلاقی پیش روی تصمیمگیرندگان، کارگزاران جامعه، کارگزاران سیاست، و کسانی که در منصب انتخاب، سیاستگری و قضاوت قرار گرفتهاند، بگذارد.
وی تاکید کرد: فراموش نکنیم که ذیل این سویه هنجاری و اخلاقی که به نظر من اهمیتی بسیار دارد و بهمثابه تلاش برای تحقق آرمانها، بسیاری از متفکران، جامعهشناسان و علمای علوم اجتماعی از قرن نوزدهم در مواجهه با آثار و پیامدهای دنیای متجدد هشدار دادند؛ از جمله امیل دورکیم که همه با بحث معروف خودکشیاش آشناییم و فئودور داستایوفسکی که فیلسوف، ادیب، رماننویس و شخصیتی مثالزدنی است. این افراد در دوره خود هشدار میدادند که اگر زنجیرههای هنجاری و اخلاقی جوامع بشری، و بهطور ویژه یک جامعهی مشخص، سست شود و دچار «گسل» به مفهوم زمینشناختی کلمه گردد، باید شاهد انواع مصیبتها باشیم و به نظر این دو نخبه فکری، شاید شاهد سقوط انسانیت. حال این دغدغه هنجاری و اخلاقی این نخبگان و پیشروان روشنفکری را در چارچوب قرن بیستم قرار دهید، با آن طوفانهای ایدئولوژیک و جنگهای بزرگ، جنگ جهانی اول و دوم، آنگاه روشن میشود که این هشدار و تلاش برای نهادن چیزی در برابر تصمیمگیران و کارگزاران تا چه حد اهمیت داشته است.
جنگ را بهمثابه موقعیت مرزی در نظر میگیریم و نخبگان فکری را بهمثابهی تولیدکنندگان فکر در برابر این پدیده
قزلسفلی گفت: اکنون میخواهم از نکته دوم به نکتهی سوم برسم و به سمت وجه ملموستر بحث گام بردارم. جنگ را بهمثابه موقعیت مرزی در نظر میگیریم و نخبگان فکری را بهمثابهی تولیدکنندگان فکر در برابر این پدیده. بهترین نمونه به نظر من یکی از مثالهای بینظیر تاریخ سیاسی است؛ موقعیت متفکران آلمانی در آغاز قرن نوزدهم. آلمان در آغاز این قرن با تجاوز فرانسه روبهرو شد و در ۱۸۰۶ تسخیر گردید. این رخداد، این موقعیت مرزی متفکران آلمانی را در چارچوب دو وظیفه شفافیت و سمتوسوی هنجاری، در مواجهه با پرسش مهمی قرار داد که در سرنوشت آینده آلمان نقشی منحصربهفرد ایفا کرد؛ پرسش از آلمانیبودن. ما که در معرض تجاوز فرانسه قرار گرفتهایم، بهمثابهی آلمانیبودن کی هستیم؟
وی افزود: این مسئله تنها بحثی نوشتاری توسط هردر، فیشته، هگل و بعداً کانت نبود؛ آنان بحث آلمانیبودن را به مسئله تأسیس دانشگاه آلمانی نیز تبدیل کردند. دانشگاه آلمانی بدل شد به مکانی که در آن متفکران عموماً در ذیل آرمان ایدهآلیسم آلمانی ذیل رسالت و مسئولیت آلمانیبودن میاندیشیدند؛ برای کشوری که چنانکه میدانید، تا نیمه قرن نوزدهم اساساً بهعنوان یک موجودیت مستقل در سیاست جهانی وجود خارجی نداشت. در ماجرای تقسیم آفریقا، آلمان و ایتالیا را «لیت کامرز» یعنی دیرآمدگان مینامیدند و در مقایسه با انگلستان و فرانسه، بازیگران عمدهای در صحنهی سیاست جهانی نبودند. مسئله رسالت آلمانیبودن در دانشگاه مورد تقویت قرار گرفت. علم سیاست آلمانی در این موقعیت مرزی شکل گرفت؛ مکتبی که ادامه فلسفه ایدهآلیسم آلمانی است، از فیشته و هردر آغاز میشود و با ماکس وبر، آدام اسمیت تا هابرماس تکمیل میگردد.
وی ادامه داد: اگر در یک جمله بگویم که این متفکران ذیل آلمانیبودن و دانشگاه آلمانی در مواجهه با جنگ، چه نقشی برای نخبه فکری تعریف کردند؛ آنان معتقد بودند که نخبگان فکری همزمان دو مسئولیت دارند؛ یکی تولید دانشی که خصلت عام دارد همچون کسی که در علوم طبیعی کار میکند، یا مانند ماکس وبر که درباره شرایط امکان تجدد غربی مینویسد. دیگری، مسئولیت تولید نوشتاریای که در خدمت توضیح فلسفه آلمانیبودن و رسالت دانشگاه آلمانی است.
این استاد دانشگاه گفت: این مسئله زمینه شد برای آن ملیباوری خاص آلمانی، ملیباوری زمینهگرا که در نیمه قرن بیستم به موقعیتی بسیار مهم بدل شد. این بار آلمان بود که به فرانسه حمله کرد و در فرانسه بهویژه در دورانی که ژنرال دوگل دولت را در اختیار گرفت نسلی از روشنفکران چون آلبرت کامو و ژانپل سارتر و بسیاری دیگر که نیازی به ذکر نامشان نیست همراه او شدند. تمام این مفاهیم در کتاب معروف خاطرات و امید ژنرال دوگل بهخوبی توضیح داده شده است. آنان بار دیگر مسئله فرانسویبودن و رسالت فرانسه پس از پایان جنگ را مطرح کردند. و میدانیم که نه ژنرال دوگلی دیگر در فرانسه ظهور کرد و نه آلبر کامویی دیگر، در آن مسئولیت طبقه نخبه و روشنفکری را به عهده گرفت.
وی افزود: نکته چهارم که آخرین قسمت از بخش اول است و باید به بخش دوم پیوند بخورد این است که موقعیت مرزی که به استناد نمونهها و تاریخ سیاست و تاریخ نظام اندیشگی عرض کردم، اکنون برای ما نخست بهمثابه ایرانی، و سپس در این فضایی که در آن سخن میگوییم، بهمثابهی حاملان نظام اندیشگی پدید آمده است. بنابراین، در این موقعیت مرزی، گمان میکنم آنچه باید از آن به «پارادایم شیفتینگ» یا تغییر نظام اندیشگی تعبیر کنیم، ذیل این هستیشناسی حال حاضر ممکن میشود.
وی با بیان اینکه بگذارید این را در قالب یک پرسش مطرح کنم، گفت: ما بهمثابه حاملان نظام اندیشگی، در وضع کنونی عالم که وضع سلامتش نیکو نیست، چنانکه نیازی به توضیح ندارد و در وضع کشور خودمان چه چیزی را نمایندگی میکنیم؟ تا چه حد و به چه نسبتی مسئولیم؟ به تعبیری که در گفتگوهای میان فوکو و هابرماس مطرح شده: این «اکنون» که در آن سکنا داریم چیست؟ این همان هستیشناسی یا پروبلماتیزهکردن است؛ تا این هستیشناسی حال حاضر هم زمینهای بشود برای مسئولیت طبقه نخبه فکری، و هم امکانی برای گذار به نظام اندیشگی نوین.
ضرورت گذار از پارادایم سیاستنامهنویسی به پارادایم ایراننامهنویسی
وی ادامه داد: من با اجازه دوستان، با جعل مفهومی، از این گذار بهمثابه «گذار از سیاستنامهنویسی به ایراننامهنویسی» یاد میکنم. پارادایم سیاستنامهنویسی که البته نمیخواهم آن را اندرزنامهنویسی بنامم از ۱۳۵۷ تاکنون در اندیشه روشنفکری ایرانی جریان داشته؛ و اکنون گذار به نظام اندیشگی نوین عبارت است از «ایراننامهنویسی»، یا با مفهومی که از هایدگر وام گرفتهام که «ایران-در-جهاننویسی» یعنی چگونه میتوان مسئله ایران را، با آن موقعیت بینظیر تاریخی و تمدنیاش، نوشت.
قزلسفلی گفت: برای اینکه پشتوانهای نظری به بحثم بدهم، از دیدگاههای اریک فوگلین بهره میبرم. فوگلین جهانزیست یونانیان را بررسی کرده و نشان داده که چرا آن جهانزیست موجب شد آن نمونه از متفکران در یونان پدید آید. من از این ایده استفاده میکنم و میگویم آن کیهانشناسی ایرانی در دوره باستان چگونه آن شکل از متون ایرانی را در چارچوب جغرافیای سیاسی و فرهنگی ایرانشهری پدید آورده است. سخن اساسی اریک فوگلین این است که نظام اندیشگی با تجربه یونانیان باید خصلتِ «پناهدهی» داشته باشد؛ یعنی درست مثل یک کلبه، باید بتوانی داخلش بروی و با آن حس آشنایی داشته باشی. اندیشهورزی و تولید فکر نباید در پارادایمی قرار گیرد که آن جامعه به مفهوم سیاسیاش مسیر دیگری را برود. فوگلین نسبت به این شکاف هشدار میدهد.
نظام اندیشهای باید نماینده روح قومی و ملی و اساساً بازتابی از منظومه آگاهی یک ملت باشد
وی افزود: اتفاقاً ایدهآلیسم آلمانی یعنی هگل، متفکران فرانسوی چون مونتسکیو، و امروز در فلسفه سیاسی معاصر کمونیتارینها یا جماعتگرایان همه اینها، البته با تسامح و با آگاهی از تفاوتهایشان معتقدند که نظام اندیشگی یا طبقه نخبه در پیشبرد جامعه توفیق نمییابند مگر اینکه خصلت پناهدهی داشته باشند. یعنی به مفهوم ملموس کلمه، نظام اندیشهای باید نماینده روح قومی و ملی و اساساً بازتابی از منظومه آگاهی یک ملت باشد؛ با تمام خاطراتش، با تمام فراز و فرودهایش، با همه آنچه فرهنگ و دستاوردهای آن جامعه را نمایندگی میکند.
وی ادامه داد: اگر فرصتی میداشتم توضیح میدادم که چگونه این مفهوم «خصلت پناهدهی» که فوگلین و مونتسکیو و هگل از آن سخن میگویند در نظامهای اندیشگی پیشین ما چنانکه باید به چشم نخورده، و همین عامل موجب شده که آنها در دوران خود توفیق نیابند یا مورد انتقاد قرار گیرند. باستانگرایان از یک سو، سوسیالیستهای وطنی از سوی دیگر، و اصالتگرایان دهههای چهل و پنجاه که تداوم یافتند در دهههای بعدی همه اینها در سپهر فکری و نظریشان آن چیزی را که من «منابع ایجابی معنابخش ایران» مینامم کمرنگ نگه داشتند.
این استاد دانشگاه گفت: مرحوم علی شریعتی در کتابها و سخنرانیهایش مفهومی را مکرراً تکرار میکرد و میگفت: «ما دو مستضعف داریم؛ مستضعف اقتصادی و مستضعف فرهنگی. ولی مستضعف فرهنگی بدتر از مستضعف اقتصادی است.» هنگامی که به آموزههای شریعتی درباره تاریخ و فرهنگ گذشته ایران مراجعه میکنید، میبینید که او میگوید: «تمام این گذشته فرهنگی در یک کلمه خلاصه میشود؛ خسرو در برابر سزار؛ چیز دیگری وجود ندارد.» این همان خلأ عدم نمایندگی منظومه آگاهی در نظام اندیشگی ماست.
وی افزود: این خلأ است که ضرورت گذار به نظام اندیشگی نوین را در این موقعیت مرزی جنگ پدید آورده؛ مسئولیتی خطیر برای یکیک ما در مواجهه با بحران و مخاطرهی وطن و میهنی که یکیک ما بدان عشق میورزیم. آن پارادایمی که از این موقعیت ناشی از جنگ حاصل میشود، ملیباوری زمینمحور یا زمینمند است؛ آن پارادایمی که باید اکنون سروری کند به مفهوم هژمونی گرامشی آن چیزی که بهتعبیر ادموند برک باید نقشش را ایفا کند، آن چیزی که پیر بوردیو از آن بهمثابه «میدان» و «سرمایهی اجتماعی» یاد میکند.
وی در پایان گفت: ذیل این دیسکورس ملیباوری زمینمحور یا زمینمند که البته تفاوت بنیادینی با ملیگرایی یا ناسیونالیسم به آن معنا که ما از آن منتقدیم دارد. مسئله در این موقعیت مرزی «ایراننامهنویسی» است یا «ایران-در-جهاننویسی».
اینکه چگونه این نظام اندیشگی میتواند نمایندگی ملیباوری زمینمند را در این تحول پارادایمی داشته باشد، و بهمثابه این شیفت پارادایمی چگونه این کار را میتوان صورت داد، اگر فرصتی باشد در آن چند دقیقهی بازگشتی تنها اشاراتی خواهم داشت.