رضا ستاری در نشست «در جستوجوی خاستگاه اسطورهای رستم شاهنامه»/ خواستگاه اسطورهای رستم؛ بازخوانی یک معمای کهن در شاهنامه
به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست در جستوجوی خاستگاه اسطورهای رستم شاهنامه، به همت گروه زبان و ادبیات فارسی این خانه و با سخنرانی دکتر رضا ستاری، روز شنبه 10 مردادماه در بستر اسکای روم برگزار شد.
خواستگاه اسطورهای رستم؛ بازخوانی یک معمای کهن در شاهنامه
رضا ستاری با قدردانی از خانه اندیشمندان علوم انسانی و گروه زبان و ادبیات فارسی، برگزاری این نشست را فرصتی برای طرح یکی از مهمترین مسائل شاهنامهپژوهی دانست و اظهار داشت: موضوع این نشست «خواستگاه اسطورهای رستم در شاهنامه» است؛ موضوعی که سالها محل بحث پژوهشگران بوده و دیدگاههای گوناگونی درباره آن مطرح شده است. هدف این پژوهش نیز بررسی پیشینۀ این دیدگاهها و ارائۀ فرضیهای تازه درباره منشأ اسطورهای رستم است.
معمای غیبت رستم در اوستا
ستاری با اشاره به جایگاه رستم در فرهنگ و ادب ایران گفت: اگر از هر ایرانی دربارۀ بزرگترین پهلوان اسطورهای و حماسی ایران پرسیده شود، بیتردید نخستین نامی که به ذهن میرسد رستم است؛ پهلوانی که بخش بزرگی از شاهنامه به او اختصاص یافته و فردوسی بسیاری از بحرانهای تاریخ اساطیری ایران را با حضور او حل میکند. با این حال، پرسش اصلی این است که رستم در کهنترین روایتهای ایرانی چه جایگاهی داشته است.
وی ادامه داد: کهنترین متنی که روایتهای حماسی ایران در آن بازتاب یافته، اوستاست؛ اما نکتۀ شگفتآور این است که نام رستم حتی یکبار نیز در اوستا و دیگر متون اصلی زرتشتی دیده نمیشود. همین مسئله سالها ذهن شاهنامهپژوهان و اسطورهشناسان را به خود مشغول کرده است؛ اینکه چگونه ممکن است بزرگترین پهلوان ایران در کهنترین متن دینی ایرانیان غایب باشد.
ستاری افزود: این مسئله پرسشهای دیگری را نیز پیش میکشد؛ آیا رستم شخصیتی متأخر است که بعدها به روایتهای ملی افزوده شده، یا شخصیتی تاریخی بوده که در گذر زمان رنگ و بوی اسطورهای گرفته است؟ یا اینکه باید منشأ این شخصیت را در جای دیگری جستوجو کرد.
مروری بر دیدگاههای پژوهشگران
وی با مرور مهمترین نظریههای مطرحشده اظهار داشت: گروهی از ایرانشناسان و اسطورهشناسان، از جمله هرتسفلد، مارکوارت، موله و ویکاندر، رستم را همان گرشاسب اوستایی دانستهاند و شباهتهای میان این دو پهلوان را دلیل این همسانی میدانند. با این حال، این دیدگاه با ایرادهای جدی روبهرو شده است. از جمله زندهیاد استاد سرکاراتی و همچنین نولدکه یادآور شدهاند که جایگاه و ویژگیهای گرشاسب با رستم یکسان نیست و اگر این دو شخصیت یکی بودند، انتظار میرفت نام رستم یا خاندانش در سنت اوستایی حفظ شده باشد.
ستاری ادامه داد: دیدگاه دیگری، رستم را با فرمانروای سکایی «گندفر» مرتبط میداند، اما این نظریه نیز با دشواریهایی مواجه است. اگر رستم ریشه در یک شخصیت تاریخی داشت، آن شخصیت باید حضوری پررنگ در حافظه تاریخی ایرانیان میداشت؛ در حالی که چنین شواهدی وجود ندارد. در اسطورهشناسی معمولاً نام شخصیت تاریخی پس از اسطورهای شدن نیز حفظ میشود، اما دربارۀ گندفر چنین اتفاقی رخ نداده است.
وی افزود: نظریۀ دیگری نیز منشأ رستم را در روایتهای محلی سیستان جستوجو میکند و پژوهشگرانی مانند نولدکه، کریستینسن و کویاجی معتقدند داستانهای رستم بعدها با تاریخ ملی ایران درآمیخته و وارد حماسه ملی شده است. با این حال، این دیدگاه نیز پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهد که چرا پهلوانی با چنین جایگاه برجستهای در سنت دینی ایران حضور ندارد.
ستاری در ادامه اذعان داشت: مری بویس و اولگا دیویدسن از زاویهای دیگر به موضوع نگریستهاند. آنان معتقدند نباید انتظار داشت روایتهای شاهنامه و متون زرتشتی کاملاً بر یکدیگر منطبق باشند؛ زیرا یکی حاصل سنت رسمی دینی و دیگری زادۀ سنت شفاهی عامۀ مردم است. این توضیح بسیاری از تفاوتها را روشن میکند، اما همچنان پرسش اصلی پابرجاست که اگر رستم در اوستا حضور ندارد، چه شخصیتی کارکردها و خویشکاریهای او را بر عهده داشته است.
فرضیهای تازه دربارۀ منشأ رستم
ستاری اظهار داشت: در این پژوهش، به جای آنکه رستم با یکی از شخصیتهای اوستایی همانند دانسته شود، این پرسش مطرح میشود که کدام شخصیت اوستایی دارای کارکردهایی است که بعدها در شاهنامه در وجود رستم تجسم یافته است.
فرضیه اصلی این پژوهش بر شخصیتی به نام «آپامنپات» استوار است؛ ایزدی که نام او به معنای «فرزند آب» یا «نوۀ آب» است و در اساطیر ایرانی، برخلاف ایزدانی چون مهر و تیشتر، کمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است. با وجود برخی اشارههای پراکنده، از جمله در آثار اولگا دیویدسن، تاکنون پژوهش مستقلی درباره نسبت این ایزد با رستم انجام نشده است.
در سنتهای اسطورهای، شخصیتها در گذر زمان دچار دگرگونی و «شکستگی» میشوند؛ به این معنا که کارکردهای یک شخصیت اسطورهای ممکن است میان چند شخصیت دیگر تقسیم شود. از همین رو، برای شناخت منشأ رستم باید بیش از آنکه به نامها توجه کرد، تحول کارکردهای اسطورهای شخصیتها را دنبال کرد؛ رویکردی که محور اصلی این پژوهش را تشکیل میدهد.
ستاری در ادامه با تبیین شباهت میان خویشکاری ایزد اپام نپات در اوستا و رستم در شاهنامه به همانندیهای این دو اشاره کرد. این همانندیها شامل پاسداری از فره ایزی شاهان، ارتباط با آب و مبارزه با خشکسالی (که در دیو اپوش و شخصیت افراسیاب نمادینه شده است) و پیوند با نور و فروغ و روشنی است.
از نسبت رستم و اسفندیار تا منابع شاهنامه
در بخش پرسش و پاسخ، یکی از حاضران با اشاره به تفاوت تصویر برخی شخصیتها در شاهنامه و متون دینی، دربارۀ نسبت رستم با اسفندیار و همچنین منشأ روایتهای شاهنامه پرسشهایی را مطرح کرد.
ستاری در پاسخ با اشاره به اختلاف روایتهای اسطورهای و دینی اظهار داشت: اگر شاهنامهپژوه باشید، میدانید که پس از ضحاک، یکی از مهمترین چهرههای شاهنامه افراسیاب است؛ اما این شخصیت در اوستا چهرهای متفاوت دارد. تفاوت میان روایتهای شاهنامه و متون دینی، ریشه در سنتهای گوناگون روایتپردازی دارد.
وی با اشاره به دیدگاههای دکتر شمیسا افزود: برخی پژوهشگران، از جمله دکتر شمیسا، نبرد رستم و اسفندیار را نوعی رویارویی دینی دانستهاند. در این تفسیر، اسفندیار گسترشدهندۀ آیین زرتشتی است و رستم به سنتی کهنتر، از جمله آیین مهری، تعلق دارد. از این منظر، تقابل این دو تنها یک نبرد پهلوانی نیست، بلکه بازتاب رویارویی دو سنت فکری و دینی نیز به شمار میرود.
او همچنین درباره نسبت دادن رستم به ضحاک توضیح داد: در شاهنامه، هنگامی که رستم به نسب خود اشاره میکند، هدفش افتخار به پیشینه و تبار پادشاهی خاندانش است، نه تأیید چهرۀ اهریمنی ضحاک. بنابراین این نسبت را باید در چارچوب ساختار روایی و مفاهیم حماسی شاهنامه تحلیل کرد.
منابع از دسترفتۀ شاهنامه و نقش سنت شفاهی
در ادامه ستاری دربارۀ منشأ انتقال ویژگیهای اسطورهای به شخصیت رستم و منابعی که فردوسی از آنها بهره گرفته بود، اظهار داشت: فردوسی خالق شخصیت رستم نبود، بلکه روایتهایی را که طی قرنها شکل گرفته بود به نظم کشید. بسیاری از منابعی که امروز از آنها نام میبریم، مانند شاهنامه ابومنصوری و خداینامهها، از میان رفتهاند و تنها بخشهای اندکی از آنها باقی مانده است؛ بنابراین امروز امکان دسترسی مستقیم به آن منابع را نداریم.
وی ادامه داد: بخش مهمی از این روایتها از طریق سنت شفاهی منتقل شده است. گوسانها و نقالان ایرانی طی نسلهای مختلف داستانهای حماسی را روایت میکردند و همین سنت شفاهی سبب شد شخصیتهایی مانند رستم به تدریج دچار تحول شوند و ویژگیهای تازهای پیدا کنند. آنچه امروز در شاهنامه میبینیم، حاصل همین فرایند طولانی انتقال و بازآفرینی روایتهاست.
ستاری با اشاره به پژوهشهای مری بویس افزود: گوسانها در دورۀ ساسانی جایگاه اجتماعی مشخصی داشتند و روایتهای آنان بعدها در سنت نقالی و شاهنامهخوانی ادامه یافت. حتی تومارهای نقالی که از دورههای بعد بر جای ماندهاند، نشان میدهند که شخصیت رستم پس از فردوسی نیز همچنان در حال دگرگونی و تکامل بوده است.
رستم، بهرام و نماد گرز در اسطورههای ایرانی
ستاری درباره نسبت میان رستم و ایزد بهرام و شباهت آن با فرضیه ارتباط رستم و آپامنپات اظهار داشت: درباره ارتباط رستم و بهرام، زندهیاد استاد سرکاراتی در مقالهای مفصل با عنوان «گرز؛ جنگافزار آیینی هند و ایرانی» این موضوع را بررسی کرده است. مهمترین وجه شباهت این دو، گرز است؛ نمادی که در سنت هند و ایرانی جایگاهی آیینی دارد.
وی افزود: بهرام، که در دورههای پس از زرتشت به یکی از ایزدان تبدیل شد، همواره با گرز شناخته میشود. همین گرز را در دست شخصیتهایی مانند گرشاسب، سام، فریدون و در نهایت رستم نیز میبینیم. این سلاح تنها یک ابزار جنگی نیست، بلکه نمادی آیینی است که در اسطورههای ایرانی و هند و ایرانی، در اختیار پهلوانان و پادشاهان قرار دارد.
ستاری تأکید کرد: البته هدف این پژوهش آن نیست که بگوییم رستم تنها ویژگیهای آپامنپات را دارد؛ بلکه مقصود این است که برخی از مهمترین خویشکاریهای این ایزد کهن، در شخصیت رستم ادامه یافته است. طبیعی است که رستم ویژگیهای مشترکی با دیگر شخصیتها و ایزدان اساطیری نیز داشته باشد.
چرا نام افراسیاب باقی ماند اما ضحاک نه؟
وی در اینباره که چرا نام «افراسیاب» در طول تاریخ بر افراد گذاشته شده، اما نام «ضحاک» چنین جایگاهی پیدا نکرده است گفت: افراسیاب نامی است که بعدها بر بسیاری از شخصیتهای تاریخی نیز نهاده شد؛ حتی سلسلهای در ترکستان خود را به افراسیاب منسوب میکرد. معنای این نام نیز، بنا بر نظر برخی پژوهشگران، "هراسافکن" یا "کسی که هراس میآفریند" است.
وی ادامه داد: در فرهنگ ایرانی نمونههای دیگری هم داریم که شخصیتهایی با چهره منفی، بعدها نامشان رواج پیدا کرده است؛ مانند اسکندر که با وجود تصویر نهچندان مثبتش در تاریخ ایران، در ادبیات و فرهنگ ایرانی جایگاه متفاوتی یافت و نام او بر افراد بسیاری نهاده شد. اما نام ضحاک، علاوه بر بار منفی، از نظر آوایی نیز چندان خوشآهنگ نبوده و همین موضوع احتمالاً در رواج نیافتن آن بیتأثیر نبوده است.
ستاری در سخنان پایانی با تشکر از برگزارکنندگان و حاضران اظهار داشت: خانه اندیشمندان علوم انسانی در سالهای گذشته نقش مهمی در برگزاری برنامههای علمی و فرهنگی ایفا کرده است. امیدوارم این جریان ارزشمند همچنان ادامه پیدا کند و این نهاد علمی هرچه زودتر از امکانات و فضایی شایسته برای ادامه فعالیتهای خود برخوردار شود.