حسنیعلی قبادی در نشست«دریای معانی»/ مرکزیترین کانون اندیشه مولانا، درد فراق و کوشش برای بازگشت به وصال است/ مولوی با تبدیل تراژدی به شور و امید، ادبیات فارسی را به ساحت فراادبیات رسانده است
به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست علمی «دریای معانی» به همت گروه زبان و ادبیات فارسی این مجموعه و به مناسبت روز بزرگداشت مولوی، روز پنجشنبه ۹ مهرماه ۱۴۰۵، در بستر اسکای روم برگزار گردید.
در این نشست، سخنرانان با تمرکز بر اندیشه، هنر و جهانبینی مولوی، به بررسی وجوه مختلف آثار و میراث فکری این شاعر و عارف بزرگ پرداختند.
حسینعلی قبادی در این نشست با اشاره به پژوهش خود دربارۀ مولانا گفت: من مشغول پژوهشی هستم و به همین دلیل پیشنهاد کردم عنوان سخنم «مولوی، ازلیت، شکایت و پاد-تراژدی» باشد. ما با چند کلیدواژه روبهرو هستیم که لازم است ابتدا آنها را توضیح بدهم. فکر میکنم بحث من در حقیقت با همین توضیحات تمام میشود و به اعتقاد بنده، این موضوع میتواند برای تحقیقات ادبی مهم و افقگشا باشد.
وی ادامه داد: تکلیف ما با مولوی تقریباً روشن است، اما وقتی کلیدواژههای دیگر را مطرح میکنیم، دوباره مجبوریم به مولوی بازگردیم. منظور من از پدیدۀ ازلیت در اینجا این است که محور اندیشۀ مولوی در تمام آثارش، ازلیتخواهی است. حتی شاید بتوانم ادعا کنم که تمام آثار عرفانی مسئلهای جز ازلیتخواهی ندارند.
ازلیتخواهی؛ محور اندیشۀ عرفانی مولانا
قبادی با اشاره به مفهوم ازلیت در قرآن کریم اظهار کرد: در قرآن کریم مکرر این مفهوم را میبینیم که خداوند میخواهد بشر را متوجه ازلیت خودش، مبدأ خودش و اینکه از کجا آمده است، کند. برداشت بنده از تکرار مفهوم ذکر در قرآن این است که نهایتاً بنیان اصلی ذکر آن است که ما متوجه شویم ازلیتی داریم، آغازی داریم و این آغاز، تعریفشده و بسیار روشن است.
وی افزود: مکتب ابنعربی و بسیاری دیگر از عارفان ما نیز در همین چارچوب قابل فهم است. شاید بتوانیم بگوییم بنیان ادبیات عرفانی، دستکم در ایران، شرح و بسط همین سخن شریف است.
قبادی ادامه داد: ازلیت یعنی آن زمان آغازین که ادبیات عرفانی و بهویژه شخص مولوی دائماً میخواهد ما را متوجه آن کند؛ اینکه بدانی تو صاحب و برآمده از یک ازلیتی و اگر ازلیت را خوب بفهمی، ابدیت را هم خوب خواهی فهمید.
وی با اشاره به آغاز مثنوی گفت: از آغاز مثنوی مولانا با نینامه، ناله و شکایت از جدایی را مطرح میکند و میتوان گفت بقیۀ مثنوی گویی شرح همین موضوع است؛ چنانکه کل قرآن را نیز به یک معنا میتوان شرح سورۀ حمد تلقی کرد. مثنوی هم در کلیت خود شرح همین نینامه است. این تصویر نی و بازگشت به آغاز، به تعبیر برخی محققان، در برخی متون پیش از اسلام ما نیز وجود داشته و محققان در جای خود آن را نشان دادهاند. البته اکنون زمان پرداختن به این مسائل خاص تحقیقی نیست و باید از آن عبور کنیم.
شکایت مولانا؛ درد آگاهی از جدایی
این پژوهشگر با توضیح مفهوم «شکایت» در اندیشۀ مولانا گفت: کلیدواژۀ بعدی ما شکایت است. شکایت در این معنا و در جهان اندیشگانی مولوی، محصول آگاهی و فهم است. انسان میفهمد که از ازل جدا افتاده است و به همین دلیل شکایت دارد. این شکایت با همۀ شکایتها، گلهها و شکوههای معمول متفاوت است.
وی ادامه داد: این نالیدن، نالیدن از فراق و بریده شدن از ازلیت و در عین حال، جستوجوی دائمی برای بازگشت به آن است. بنابراین، شکایت در معنای متداول آن نیست؛ حکایتی است که میخواهد بگوید من درد دارم. مولانا میگوید هر کسی که درد را درک کرده باشد، بوی درد را میشناسد. همانطور که وقتی دست انسان بریده میشود، درد میگیرد، تمام وجود مولوی و خودآگاهی او نیز ناشی از همین بریدگی است. درک مولوی از زیستجهان خودش ناشی از این است که از جایی بریده شده و به دلیل همین بریدگی، دردمند است. تمام وجود او میخواهد به آن جهان ازلی، جهان وصل، جهان عشق، جهان حکم، جهان یگانگی و جهان بیرنگی بازگردد.
پاد-تراژدی؛ تبدیل درد به امید و نشاط
وی با طرح مفهوم «پاد-تراژدی» گفت: اما کلیدواژۀ دیگری که عرض کردم، پاد-تراژدی است. چرا این شکایت که باید به تراژدی منجر شود ــ و بسیاری از نویسندگان جهان نیز شکایت را به تراژدی رساندهاند ــ در مولوی به پاد-تراژدی تبدیل میشود؟
قبادی ادامه داد: در ادبیات جهان، نگاه تراژیک به هستی و پیرامون و خویشتن را میبینیم؛ از تراژدیهای یونان باستان تا بسیاری از رمانهای مدرن و پستمدرن. اما چرا شکایت مولوی، به تعبیر من، تبدیل به پاد-تراژدی شده و به نشاط، شور، حیات و امیدآفرینی رسیده است؟
وی توضیح داد: دلیل آن نوع آگاهیای است که مولانا از خودش دارد. او درمییابد که همین شکایت و فهم این بریدگی، روحش را متعالی میکند و پلهپله او را به ملاقات خدا میبرد. بنابراین هر لحظهای که احساس درد میکند و شکایت و حکایت میکند، از خودآگاهی وجودش سرشار از عشق، شور، نشاط و محبت میشود، بسط مییابد، از قبض دور میشود و به سمت امید، وصال، یگانگی و اتصال حرکت میکند.
قبادی تأکید کرد: بنابراین، در این منطق و جهانبینی، برخلاف جهانبینی یونانی و در مقابل برخی تلقیهای مدرنیستی و پستمدرنیستی، با نوعی نگاه متفاوت از تلقی تراژیک مواجه هستیم. منظور من نفی مدرنیته یا نفی فلسفه و فرهنگ یونان نیست؛ بحث بر سر تفاوت این دو نوع تلقی از جهان است.
ادبیات فارسی؛ شورآفرینی در دل شکست
قبادی با اشاره به ویژگی ادبیات اصیل فارسی اظهار کرد: شما میبینید سرنوشت ادبیات اصیل فارسی، شورآفرینی و امید است و در آن، حتی در بدترین دوران تاریخی ایران، ناامیدی را به شکل غالب نمیبینید؛ بلکه در اوج شکست، قهرمانسازی میبینید.
وی ادامه داد: ادبیات فارسی از دل درد عمیق، با قلم از امید سخن میگوید و شکست و ناامیدی را کنار میزند. همان کاری که عطار در تذکرةالاولیا کرده است؛ از ابوالحسن خرقانی و امثال او رستمی تازه ساخته است. همان حرفی که مولوی دوباره میزند: شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.
قبادی افزود: همه این شخصیتها در بخشهای فاجعهبار تاریخ زندگی کردهاند، اما امید، حیات و نشاط را از دست ندادهاند. من میخواهم تعبیر کنم که این نوع نگاه، ادبیات فارسی را به ساحت فراادبیات و فرهنگ ایرانی را به ساحت فرافرهنگ رسانده است.
وی گفت: امتزاج ادبیات، فکر، فلسفه و اندیشیدن، نوعی هویت نو، پایدار، ماندگار و نامیرا را آفریده و آن را به نسلهای دیگر منتقل کرده است. این جریان، سیمرغوار جلو آمده، امید بخشیده و با اتصال به قدسیت ـ که در زبان شاهنامه و منابع شاهنامه با تصویر سیمرغ عرضه شده و به تعبیر سهروردی جبرئیلوار ادامه یافته و ما را تا عصر مدرن رسانده است.
از سیمرغ تا ققنوس و قو؛ تغییر تصویر امید
قبادی با اشاره به دگرگونی این تصویر در ادبیات جدید گفت: در عصر مدرن و دوران جدید، تفاوتهایی در تلقیها ایجاد شد. این سیمرغ به ققنوس تبدیل شد. ققنوس با همه زیبایی، نامیرایی و دوباره زنده شدنش، هیچوقت سیمرغ نیست؛ سیمرغ دائماً الهامبخش ازلیت و اتصال است.
وی افزود: گام بعدی را که میبینیم، این ققنوس به قو تبدیل میشود و آرزوی مردن میکند. هرچه سیمرغ جانبخش است، اینجا میبینیم سخن از مرگ، نیستی و نبودگی است. این را در بخش عمدهای از آثار صادق چوبک، صادق هدایت و بهرام صادقی میبینیم.
قبادی ادامه داد: دوباره لایۀ دیگری از همان سیمرغپنداری را میبینیم که سیمین دانشور در سووشون آن را مطرح میکند و اثری سراسر امید میآفریند. در شعر فارسی نیز همین مسئله را میبینیم. اگر بخواهم خلاصه کنم، معتقدم همۀ امیدهایی که در ادبیات معاصر نیز وجود دارد، ریشه در نوع نگاه ادبیات عرفانی و حماسی ما دارد. حتی در ادبیات تعلیمی، که عمدتاً محصول اشاعره است، به دلیل همین پایگاه و اتصال فرهنگی، همواره سخنان امیدوارانه میبینیم.
میراث عرفانی و حماسی در اندیشه مولانا
قبادی با تأکید بر اینکه ازلیتخواهی محدود به ادبیات عرفانی نیست، اظهار کرد: ازلیتخواهی فقط محصول ادبیات عرفانی نیست. مولوی هم وامدار ادبیات اسلامی و قرآنی است و هم وامدار سنت حماسی و اسطورهای ایران باستان. اما با خلاقیت شگرف خودش توانست سامانی به این مفاهیم و گزارهها بدهد و آثار جاودانهای مانند غزلیات شمس و مثنوی را بیافریند.
وی افزود: در حقیقت، بزرگترین میراث مولوی برای ما یک پاد-تراژدی نشاطآفرین، امیدآفرین و جاودانه است.
قبادی ادامه داد: این نوع نگاه مولوی به جهان هستی و آنچه مرکزیترین کانون اندیشۀ او و بنیاد نظام فکری و تصویریاش است، همین تبیین و تشریح درد فراق و گسستن از آن اتصال اولیه و کوشش برای بازگشت به وصال است. هرچه در این درد مینالد، شادتر میشود و تراژدی و نگاه تراژیک در آن راه ندارد.
وی تأکید کرد: حتی نالیدن و شکایت را عین وصل میداند که در ظاهر پارادوکس است. همین مسئله، یک نظام تصویرسازی هنری ویژه برای مولوی به ارمغان آورده و او را خالق آثاری کرده است که نامیرا ماندهاند و برای نسلهای گوناگون بالنده و زیبا هستند.
بوطیقای مولانا؛ هنری که از «بیخودی» میآید
قبادی با اشاره به پیوند این بحث با سخنان مهدی محبتی گفت: اگر بتوان پلی بین عرایض بنده و فرمایش جناب آقای دکتر محبتی زد، عبارت از این است که مولوی بوطیقای ویژۀ خودش را دارد؛ بوطیقایی بینظیر با مؤلفهها و ویژگیهای تازه، نو و ماندگار.
وی ادامه داد: این بوطیقا به ظاهر ضدبنیادها و ساختارشکن است و نافی روالهای هنری، چه روالهای تصنعی و چه روالهای عادتی، است. حتی اگر متأثر از پیشینیان خود باشد، آنقدر نوآوری دارد که مولوی را در قله نوآوری قرار میدهد.
قبادی با اشاره به یکی از ابیات مولانا اظهار کرد: میتوانیم با توجه به بیتی که از مولوی در ذهن دارم، این نظام بوطیقایی را نظامی بدانیم که محصول بیخود شدن، از سر سکر و اثر از لون دیگر دیدن و از جهان دیگر نگریستن است. مولانا میفرماید:
ای خدا، جان را تو بنما آن مقام
که در آن بیحرف میروید کلام
در جای دیگری میفرماید:
حرف و صوت و گفت را برهم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
این یعنی از منظر خدا نگریستن و از ناحیه اتصال سخن گفتن. حرف گفتن، به تعبیری، بستن روزن است. اینکه دیگران عادت کنند به حرف زدن، در حقیقت روزن الهی را میبندد.
حرف گفتن بستنِ آن روزن است
عینِ اظهارِ سخن پوشیدن است
این تعبیر که عین اظهار سخن، پوشیدن است، فوقالعاده و به ظاهر پارادوکسیکال است و خود یک مانیفست هنری است. همۀ اینها پنجرههایی به سوی تعریف هنر ویژه و خلاقانۀ مولوی است؛ هنری که او را یکتا و یگانه کرده و بر قلۀ هنر و اندیشه نشانده است.
در هنر مولانا، صورت و معنا از هم جدا نیستند
قبادی در پایان سخنان خود گفت: در متن هنری مولوی، مطلقاً صورت و معنا از هم جدا نیست. حتی اگر از دیدگاه فرمالیستها نگاه کنیم و به تعابیری که پسینیان او دارند توجه کنیم که فرم چگونه زاییده میشود، در نهایت، در فرم هنری مولوی، هنر عین معناست و معنا عین هنر و مطلقاً از هم جدا نیست.
چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم، مراد الا بود
اینجا از یک دریای وجود با ما سخن میگوید. وجود او دریا شده است؛ از جویها به دریا تبدیل شده و به کل هستی و حقیقت کل متصل شده است. در اینجا دیگر تفکیک لفظ و معنا متصور نیست.
وی در پایان تأکید کرد: در اینجا هنر محصول شهود است و این شهود، تصویرهای عالی، هنر متعالی و معنای باشکوه را یکجا به ما عرضه میکند؛ تلائمی مبارک و ناگسستنی.