مهدی محبتی در نشست«دریای معانی»/ مولانا با موسیقی، روایت و شاعرانگی توانسته دلها را تسخیر کند / او چگونه عارف و عامی را با خود همراه کرد؟
به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست علمی «دریای معانی» به همت گروه زبان و ادبیات فارسی این مجموعه و به مناسبت روز بزرگداشت مولوی، روز پنجشنبه ۹ مهرماه ۱۴۰۵، در بستر اسکای روم برگزار گردید.
در این نشست، سخنرانان با تمرکز بر اندیشه، هنر و جهانبینی مولوی، به بررسی وجوه مختلف آثار و میراث فکری این شاعر و عارف بزرگ پرداختند.
مهدی محبتی در این نشست با اشاره به جایگاه مولانا و قدرت کلام او گفت: مولانا، این اعجوبۀ بیزمان و بیمکان، به قول خودش نور میخورد و نور میپراکنده است.
من سر نخورم که آن گران است
پاچه نخورم که استخوان است
من نور خورم که قوت جان است
واقعاً این حجم نوری که مولانا از طریق واژهها تولید کرده، شگفتآور است و این نمیتواند محصول نان و گوشت و چیزهای دیگر باشد. این قوت لامکانی و لازمانی را مولانا از حق میگیرد که میتواند چنین نکتههایی را از همان بدو ظهور تا امروز در جان و دل شنوندگان و خوانندگان بریزد.
محبتی پیش از ورود به بحث اصلی خود با تأکید بر اهمیت تفکر انتقادی اظهار کرد: پیش از اینکه سخن اصلی را آغاز کنم، میخواهم این نکته را یادآوری کنم که آنچه بیش از همه برای بشر امروز، مخصوصاً نسل حاضر در ایران امروز، به دردبخور و قابل استفاده است، تفکر انتقادی است؛ نه سرسپردگی صرف به گفتهها و یافتههای بزرگان گذشته، از جمله حضرت مولانا و همۀ بزرگان دیگر. این بزرگان زمانی راهگشا هستند که بتوانند مشکلاتی از ما، چه فکری، چه روحی و چه اجتماعی، را برطرف کنند و نه اینکه مانند یک موزه، مانند یک شیء موزهای که بسیار باارزش است اما کاربردی در زندگی ندارد، با آنها برخورد کنیم.
چرا مولانا در میان عارف و عامی چنین جایگاهی دارد؟
وی با طرح این پرسش که چرا مولانا تا این اندازه در میان عارف و عامی طرفدار دارد، گفت: میخواهم در این فرصت کوتاه با هم گفتوگو کنیم که چرا مولوی این مقدار در میان عارف و عامی طرفدار دارد و چه میکند که از سرشناسترین مغزهای بشری تا تقریباً بیسوادان و عوام از مولانا به شکلهای گوناگون استفاده میکنند.
محبتی افزود: از همان آغاز که مولوی این گفتهها را در قونیه به منصه ظهور میرساند، در اطراف او افرادی بودند؛ از کسانی که بیسواد بودند، مانند صلاحالدین زرکوب، تا بزرگترین دانشمندان عصر خودش که یا با مولوی چالش داشتند یا حرف او را پذیرفته بودند. مثلاً کسی مانند صدرالدین قونوی، با وجود احترام بسیار به مولانا، با او چالش داشت و عراقی نیز، به عنوان یکی از سرشناسترین شخصیتهای عصر مولوی، میگفت اگر بایزید بود و جنید، الان پاشنهکش او بودند. پرسش این است که چه افسونی در افسانۀ مولانا وجود دارد که اینگونه عارف و عامی را جذب میکند؟
وی با بررسی دلایل عمومی این جذابیت ادامه داد: ممکن است بگوییم این دلایل، معناهای والا و تازهای است که مولانا مطرح کرده است؛ حرفهای بسیار عمیق و نکتههای ارزشمند. اما دلیل نقض هم داریم؛ خیلیهای دیگر هم حرفهای خوب، تازه و ناب زدهاند، اما اینگونه طرفدار پیدا نکردهاند. بنابراین، معنای خوب به سادگی علت اصلی نیست. ممکن است بگوییم علت جذب مردم به کلام مولانا، نکتههای حکمی، عرفانی، قرآنی و تعلیمی است که در آثار او بهوفور دیده میشود؛ نکتههایی که واقعاً آدم از خواندنشان لذت میبرد؛ مثلاً داستان طوطی و بازرگان، داستان یافتن سکه و خریدن انگور یا داستان پیل در تاریکخانه که همگی پر از نکتههای عمیق، حکمی و عرفانی هستند. اما باز هم این دلیل نقض دارد؛ خیلیها این حرفها را گفتهاند، ولی کلامشان اینچنین بر دلها جا نگرفته است.
وی ادامه داد: ممکن است بگوییم مولوی به زندگی معنا و جهت میدهد و زندگی را گرم میکند. مثلاً دکتر شریعتی در یکی از گفتوگوهای تنهاییاش میگوید که در پاریس به پوچی مطلق رسیده بود و واقعاً میخواست خودش را حلقآویز کند. در مسیر انجام این کار، ناگهان به ذهنش آمد که کسی که مثنوی دارد، خودکشی نمیکند. برگشت و برای پر کردن غربت خود، مثنوی را دوباره از آغاز شروع به خواندن کرد و دید چه حیف بود اگر خودش را میکشت و این مثنوی را اینگونه نمیخواند. با خواندن این متن، زندگی برای او معنا گرفت، جهت پیدا کرد و فکر خودکشی از سرش بیرون رفت.
خیلیهای دیگر هم این معنابخشی و گرمابخشی را دارند، اما باز هم مولانا نیستند. میتوان برای این دلایل عام، موارد دیگری هم اضافه کرد؛ پیام انسانی و چیزهای دیگر. اما به نظر میرسد چیزهایی خاصتر از این معانی و دلایل عام وجود دارد که مولوی را مولوی کرده است.
افسون هنر؛ نخستین راز ماندگاری مولانا
وی با اشاره به یکی از دلایل خاص ماندگاری مولانا گفت: میخواهم در همین فرصت کم به یکی دو مورد از آنها اشاره کنم. یکی از دلایل خاصی که مولانا توانسته اینگونه دلها را تسخیر و فتح کند، استفاده از افسون هنر به معنای خاص آن است. هنرمند بسیار زیاد است، اما مولانا با هنر کارهایی کرده یا از طریق هنر به نتایجی رسیده که کمتر کسی موفق شده هنر را اینگونه در خدمت یافتهها و بافتههای روح و ذهن خود قرار دهد.
محبتی افزود: نخستین افسونی که مولوی از طریق هنر در بشر ایجاد میکند و بشر را مسحور میکند، غوطهور شدن در هنر شعر است. مولوی اصلاً عاشق شعر است؛ با شعر زندگی میکند، از شعر معنا میگیرد و با شعر معنا میدهد.
وی دربارۀ این تصور که مولانا از شعر بیزار بوده است، گفت: بعضیها فکر میکنند مولوی از شعر بدش میآمده و گفته است: «شعر از کجا، من از کجا»؛ یا در فیه ما فیه میگوید: «والله بدتر از شعر چیزی نزد من نباشد». خودش را مانند آن طباخی میداند که مجبور است کلهپاچه را بفروشد و دست در شکم آن کند.
محبتی ادامه داد: یک وجه این مسئله، ضرورت اجتماعی و فرهنگی زمانه است، اما یک مسئلۀ مهمتر وجود دارد و آن اینکه اساساً مولوی مسخر شعر است. حتی اگر روزی ده بار بیاید و بگوید من از شعر بدم میآید، آنچه کارنامۀ عملی او نشان میدهد این است که مولوی بسیار بسیار عاشق شعر است. این مسئله فقط از حیث کمیت نیست؛ شاید مولوی بعد از صائب و بزرگان ما، از پرکارترین و پرآثارترین شاعران فرهنگ ما باشد. کسی که از شعر بدش میآید، نمیتواند این حجم از شعر را تولید کند. اینکه میگوید من از شعر بدم میآید، شاید به دلیل ضرورت زمان باشد؛ اینکه میخواهد خود را یک عالم بزرگ، یک فقیه بزرگ یا چیزی از این دست معرفی کند. شاید هم یک ترفند مهمتر باشد که مولوی نمیخواهد آن را بروز دهد. اما آنچه کارنامۀ عملی او نشان میدهد این است که نگاه مولوی به هستی، شاعرانه است.
ساختارشکنی آگاهانه در شعر مولانا
محبتی با اشاره به ویژگیهای ساختاری شعر مولانا اظهار کرد: یکی از مهمترین ساختارهای شعری را در شعر مولوی میبینیم. بعضیها نمیتوانند شعر بگویند و شعرشان ضعیف است؛ بعضیها شعر بسیار خوب میگویند و شعرشان قوی است، اما آن کسی که شعر را به گونهای میگوید که آدم متوسط فکر میکند این شخص شعر بلد نیست، ولی آدم بسیار قوی میگوید چقدر استادانه شعر گفته شده، باید بیشتر مورد توجه قرار بگیرد. مثلاً ساختمانی را تصور کنید که ظاهرش به نظر میرسد در حال افتادن است، اما میتواند زلزلهای با شدت بسیار زیاد را تحمل کند. کسی که ظاهربین است میگوید این چه ساختمانی است که معمار و مهندس ساختهاند، اما کسی که استاد این کار است میبیند ساختمانی که ظاهراً در حال افتادن است، چه استحکام بالایی دارد. این تمثیل میتواند کار مولوی را بهتر نشان دهد.
محبتی ادامه داد: آنچه مولوی میشکند، در حقیقت ظاهر شعر است. مثلاً مرگ را با ترک قافیه میکند. این ساختارشکنی عمدی مولاناست؛ برای اینکه بگوید در عین اینکه شعر را به قدرت و کمال میفهمم، نوعی ساختارشکنی دارم که میخواهم شعرم را قویتر کنم.
محبتی افزود: اگر کسی واقعاً از شعر بدش بیاید، چنین تنوعی در اوزان شعرش پیدا نمیشود. مولوی از معدود شاعرانی است که تقریباً از همۀ اوزان شعر فارسی استفاده کرده، حتی از وزنهای بسیار کمیاب و نایاب. بنابراین، این تصور که مولوی اهل صورت و شعر نبوده و فقط به ضرورت شعر میگفته، چیزی است که باید در آن تأمل کرد. اگر کسی واقعاً اهل شعر نباشد و شعر برایش فقط از سر ضرورت باشد، اولاً این حجم تولید شعر و ثانیاً این استحکامی که در وزنها و ساختار شعرش وجود دارد، نمیتواند این گزاره را تأیید کند. بلکه به نظر میرسد ضرورتهای اجتماعی و فرهنگی عصر او و شاید نوعی ترفند روانی برای جذب مخاطب، مولوی را به این شکل به شعر نزدیک کرده است.
موسیقی؛ جایی که لفظ بر معنا پیشی میگیرد
محبتی در ادامۀ سخنان خود به دومین وجه افسون هنر در آثار مولانا اشاره کرد و گفت: شاخۀ دوم این افسون هنر، مسئلۀ موسیقی است. مولوی در واقع از سه نوع موسیقی در شعرش استفاده میکند: موسیقی کیهانی، موسیقی تن و موسیقی جان. همۀ اینها را با هم آمیخته است و سماع او نیز، اگر نگاه کنید، نوعی ترکیب این سه است.
وی افزود: این مسئله بسیار قابل بحث است که در جاهایی، مولانا جزو معدود شاعرانی است که در شعرش موسیقی بر معنا سبقت میگیرد؛ برخلاف آنچه ممکن است ادعا شود که مولوی دلدادۀ معناست و اصلاً به کلام و لفظ اهمیت نمیدهد. اتفاقاً در بعضی جاها تنها یا از معدود شاعرانی است که موسیقی در کلامش بر معنا پیشی میگیرد.
محبتی تأکید کرد: این بدان معنا نیست که وقتی میگوییم موسیقی بر معنا سبقت دارد، معنا حذف شده یا بیاهمیت است؛ اتفاقاً معنا از این طریق فربهتر شده است. این نکتهای است که باید به آن توجه کنیم. همچنین تنوع موسیقیهای شعری در مولوی فقط به اوزان محدود نمیشود و ما گونههای مختلف موسیقی شعری را در آثار او میبینیم.
وی ادامه داد: علاوه بر چهار نوع موسیقی که مثلاً دکتر شفیعی کدکنی در کتاب خود مطرح کرده، یعنی موسیقی بیرونی، درونی، کناری و معنوی، در شعر مولانا نوعی متن آهنگین نیز وجود دارد که فقط کسی میتواند آن را درک کند که واقعاً جانش با کلام آغشته شده باشد. نوعی هارمونی میان جان، زبان و جهان در زبان مولوی وجود دارد که کار بسیار دشواری است.
محبتی با اشاره به برخی برداشتهای رایج دربارۀ مولانا گفت: خود مولوی بارها به این مسائل اشاره کرده، اما کمتر به آنها توجه شده است. همه بر اساس این گزاره که مولوی خیلی اهل صورت نیست، از کنار این مسائل گذشتهاند؛ در حالی که به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی، مولوی صورتگراترین شاعر تفکر ماست و بسیاری از بزرگان دیگر نیز این موضوع را تأیید کردهاند.
وی افزود: این نکتۀ بسیار مهمی است که باید درباره آن دگرگونه اندیشید. دوستانی که اکثراً اهل معنا هستند و بزرگان این حوزهاند، واقعاً باید در بسیاری از گزارههایی که در فرهنگ ما به عنوان مسلمات جا افتادهاند و آنها را پذیرفتهایم، به شکل دیگری تفسیر کنند. یکی از همین موارد، مسئله صورت و معنا در شعر مولوی است.
محبتی همچنین دربارۀ نسبت مولانا با عطار و سنایی گفت: یکی دیگر از گزارههای جاافتاده این است که میگوییم «عطار روح بود و سنایی دو چشم او، ما از پی سنایی و عطار آمدیم» یعنی اینها یک خط هستند که سنایی آغاز کرده، عطار ادامه داده و مولوی آن را به کمال رسانده است. در حالی که اصلاً اینگونه نیست. عرفان عطار از حیث جوهر با مولانا متفاوت است و با سنایی نیز تفاوت دارد.
روایت؛ دومین راز نفوذ مولانا
محبتی در ادامه با اشاره به دومین عنصر مهم در آثار مولانا گفت: نکتۀ دوم که افسون مولاناست، مسئلۀ توجه عمیق و بسیار دلدادگانۀ او به روایت است. مولانا میگوید:
ای برادر، قصه چون پیمانهای است
معنی اندر وی مثال دانهای است
اتفاقاً اگر بخواهیم مستقیم با مولانای عزیز صحبت کنیم، باید بگوییم ای برادر، قصه چون پیمانه نیست؛ بلکه قصه و روایت اساس حرف تو را تشکیل میدهد. خود مولانا در جاهای دیگری این نکته را نشان داده است. میگوید ما آنقدر افسانه گفتیم که خودمان افسانه شدیم؛ ما خودمان روایت شدیم. روایتی که در حقیقت در مولانا حضور دارد، از همان آغاز کلامش در مثنوی دیده میشود؛ آنجا که میگوید: بشنو این نی چون شکایت میکند، از جداییها حکایت میکند. حکایتی که در آنجا مطرح میکند فقط حکایت نی نیست. تمام ابیات مولانا، غزلیات شمس، فیه ما فیه، مجالس سبعه، مکاتیب و کتابهای پیرامونی او، همه روایتهایی هستند که مولوی به جد آنها را به خدمت میگیرد.
وی گفت: مولوی عمیقاً با عطار آشناست و حرف عطار را بهتر از هر کسی در عمل و آثارش پیاده کرده است. عطار میگوید:
قصه گفتن نیست ریح فی القفس
مینبینی روح قرآن از قصص
ببینید چه میگوید؛ میگوید روح قرآن در قصه است.
محبتی ادامه داد: این نگاه در مقابل دیدگاه غزالی و برخی دیگر قرار میگیرد که قصه و روایت را مرتبهای پایینتر در قرآن میدانستند و معنا، احکام، اخلاق و دیگر موارد را در مراتب بالاتر قرار میدادند. اما عطار برخلاف این نگاه میگوید روح قرآن در قصه است. میگوید:
قصه چیست؟ از مشکلی آشفتن است
وآنچه نتوان گفت هرگز گفتن است.
یعنی چیزی که به هیچ زبانی نمیتوان گفت، از طریق روایت گفته میشود.
وی تأکید کرد: مولانا این مسئله را بسیار عمیق درک کرده و به قدری روایت را متعدد، متنوع و پیچیده کرده و با آن آمیخته است که نکته اصلی جذب مخاطب اوست. واقعاً ترفندهای روایی مولانا بسیار جلوتر از ترفندهای روایی عصر ماست.
محبتی با انتقاد از برخی مطالعات موجود دربارۀ روایت در آثار مولانا گفت: کتابهایی که دربارۀ روایتهای مولوی نوشته شده و بسیار هم خوب هستند، به نظر من کافی نیستند. آنچه مثلاً روایتگری غربی و مدلهای آنها را با روایتگری مولانا تطبیق داده، به نظرم مسئله را از زاویۀ درستی نمیبیند. باید روایتگری مولانا را اساس قرار دهیم و ببینیم او با روایت چه میکند که اینقدر مخاطب را جذب میکند و اینقدر میتواند در جهان شور ایجاد کند.
وی در پایان این بخش گفت: بنابراین، این جمله مولوی که «ای برادر، قصه چون پیمانه است»، نباید به سادگی پذیرفته شود. باید دید آیا واقعاً قصههای مولانا پیمانهاند؟ یعنی معنا را از آنها برداریم و فقط ظرف باقی بماند؟ یا اینکه روح معنا در خود قصه است و قصه صرفاً واسطه و ابزار معنا نیست؟ همانطور که عطار میگفت روح قرآن در قصه است؛ اگر قصهها و روایت را از قرآن بگیریم، روح آن گرفته میشود. این نکتهای است که کمتر به آن توجه شده است.
موسیقی، روایت و شاعرانگی؛ سه رکن افسون مولانا
محبتی در جمعبندی سخنان خود اظهار کرد: اینها چیزهایی است که مولوی از طریق آنها بسیار بسیار موفق شده سه رکن موسیقی، روایت و شاعرانگی را به بهترین نحو در آثارش درآمیزد.
وی افزود: البته چون سخن بسیار کوتاه بود، نتوانستم این بحث را بسط بدهم و نمیشد همه این نکتهها را مطرح کرد. امیدوارم در یک جلسه دیگر، فرصت باشد که این مسائل را مبسوطتر مطرح کنیم و از مولانا برای اینکه چگونه حرفمان تکراری و خستهکننده نباشد، چگونه حرفمان نشاطآفرین باشد و چگونه بتوانیم مخاطب را با سخن خود همراه کنیم، الگو بگیریم.