آروین مرادی در نشست علمی «مناظرات بنیادین در باب جنگ»/ بجنگیم یا نه؟ درآمدی بر کتاب «جنگ: موجه یا ناموجه»
به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست علمی
مناظرات بنیادین در باب جنگ همراه با معرفی کتاب «جنگ، موجه یا ناموجه»، با همکاری
موسسه فرهنگی دکسا، روز چهارشنبه ۲۲
مهرماه ۱۴۰۵
در کتابخانه ملی ایران برگزار گردید.
در این نشست، سخنرانان به بررسی ابعاد اخلاقی و فلسفی
جنگ، مفهوم جنگ موجه و بازنمایی جنگ در ادبیات و فرهنگ پرداختند. مطلبی که در
ادامه خواهد آمد توضیحاتی است که آروین مرادی مترجم کتاب برای مخاطبان ارائه کرده
است.
کانت در رسالۀ صلح پایدار بر این باور بود که با استقرار نظامهای جمهوری (آنچه امروز دموکراسیهای لیبرال مینامیم) و فدراسیونی از دولتهای آزاد، صلحِ پایدار ممکن خواهد شد؛ وضعیتی که در آن، به تعبیر معروف کارل فون کلاوزِویتس، «جنگ، همان سیاست با ابزارهایی دیگر» نباشد. اما آیرونی ماجرا در اینجاست که کانت نام رساله را از تابلویی که در یک مهمانسرا دیده بود برگرفته بود. در آن تابلو قبرستانی به تصویر کشیده شده بود و زیر آن عبارت «صلح پایدار» درج شده بود؛ گویی صلح و آرامش پایدار تنها در گورستان به دست میآید. بااینحال، کانت دست از امید و تلاش نکشید و در راستای تدوین اصول صلح پایدار کوشید. او پیشبینی کرد اگر همۀ کشورهای جهانْ لیبرال شوند دیگر جنگی در کار نخواهد بود. پیشبینی کانت دربارۀ کشورهای لیبرال تا حد زیادی درست از آب در آمده است اما وقتی نزاعهای کشورهای لیبرال و غیرلیبرال را میبینیم اوضاع کمابیش فاجعهبار است. حتی دو جنگ بزرگ قرن 20 مانع از جنگهای بعدی نشد و امروزه در قرن بیست و یکم نیز جنگهای مهمی مانند جنگ اوکراین و روسیه، جنگ غزه و جنگ ایران و آمریکا در جهان کشتار و ویرانی به بار آورده و میآورند. از این جهت اندیشیدن به جنگ نه یک تأمل فارغدلانه، که اضطرار زمانه است.
وضعیت وقتی وخیمتر میشود که شرایط جامعۀ خود را پیش چشم میآوریم. وضعیتی که در آن هر گروه، دیگری را به خیانت و وطنفروشی متهم میکند و در این فضای شدیداً قطبیشده که شور و هیجان و خشم جای اندیشیدن را گرفته شاید به کتابی مانند جنگ: موجه یا ناموجه؟ بیشتر از هر زمانی نیاز باشد. کتابی «بهنگام» که پیچیدگی اندیشیدن دربارۀ جنگ را آشکار میکند و ما را از دوگانۀ سادۀ موافقت یا مخالفت بیرون میکشد و به ما امکان میدهد از چشماندازی بالاتر پیچیدگیها را ببینیم. اگر از یک سو صلحطلبان به کشتارها و ویرانیهای دهشتناک جنگ اشاره میکنند طرفدران نظریۀ جنگِ موجه از این میگویند که چه بسا پیامدها و نتیجۀ نجنگیدن بسی هولناکتر باشد. اگر طرفدار جنگِ موجه جنگ را گاهی آخرین گزینه برای عدالت میدانند، صلحطلبان به سراغ تاریخ میروند و میگویند جنگ تقریباً همیشه عجین بیعدالتی بوده است. تصمیمگیری و قضاوت دربارۀ هر یک از این دو سو بسی دشوارتر از آن چیزی است که در بادی امر به نظر میرسد. از همین رو کتاب حاضر در واقع یک مناظره است. از یک طرف، طرفدار صلحطلبی، یعنی اندرو فیالا، استدلالهای خود را در دفاع از این دیدگاه میآورد و از طرف دیگر جنیفر کلینگ، مدافع نظریۀ جنگِ موجه، استدلالهای سنت جنگِ موجه را مطرح میکند. و سپس هر دو نویسنده به نقد و پاسخ دیدگاههای طرف مقابل میپردازند. نکتۀ ارزندهای که قلم هر دو نویسنده دارد شیوایی و انسجام مطالب است.
هردو سوی این ماجرا، علیرغم اختلافات، در نکتهای همداستانند: جنگ بد است! اگرچه اندیشمندانی بودهاند که از جنگ ستایش کرده و گاه حتی مانند هگل آن را برای تعالی روح یک ملت ضروری دانستهاند، طرفداران نظریۀ جنگ موجه به هیچ رو جنگ را امر مثبتی نمیدانند. فرق آنها با صلحطلبان در این است که ایشان معتقدند وقتی همۀ راههای دیگرِ اصلاح وضعیت – از مبارزات خشونتپرهیز گرفته تا تحریم و محاصره و ... – به بنبست خورده باشد جنگ میتواند و گاهی «باید» به عنوان «آخرین راه حل» در نظر گرفته شود. اینجا مسیر هر دو رویکرد از جنگگرایان، که ستایشگران جنگند، و از واقعگرایان، که جنگ را وضعیت اجتنابناپذیر بشر میدانند و از حوزۀ اخلاق خارج میکنند، جدا میشود. بااینحال کماکان این اختلاف نظر وجود دارد که آیا باید همیشه به شیوههای خشونتپرهیز امیدوار بمانیم یا به تعبیر کلینگ در جایی که این شیوهها دیگر جواب نمیدهند ایستادهمردن را به زانوزدن ترجیح دهیم؟
در اینجا مجال آن نیست که استدلالهای دوطرف را معرفی یا بررسی کنیم؛ لذا صرفاً به بینشی اشاره میکنم که پشت دیدگاهها و استدلالهای دوطرف نهفته است. کلینگ معتقد است هر وضعیت صلحی الزاماً عادلانه نیست و گاهی در وضعیت صلح چنان جنایتهای هولناکی صورت میگیرد که مبادرت به جنگ دیگر شاید حتی از یک تصمیم فراتر رود و به یک وظیفۀ اخلاقی تبدیل شود. او به کشتار رواندا اشاره میکند که در آن 800هزارنفر در طی صدروز کشته شدند و یا فاجعۀ کامبوج که بیش از یک و نیم میلیون نفر که معادل یکپنجم جمعیت این کشور بود به دست خمرهای سرخ کشته شدند. از طرف دیگر فیالا به این نکته اشاره میکند که تقریباً در همۀ جنگهای تاریخ اصول جنگ موجه رعایت نشدهاند. در جنگها حتی طرف محقِ ماجرا یا «آدمخوبههای» جنگ دچار لغزش اخلاقی میشوند و دست به جنایتهایی میزنند که بعید است با هیچ مترومعیار اخلاقیای درست باشد. بهعبارتی با بیعدالتی نمیتوان به عدالت رسید. در جنگ جهانی دوم این آدمخوبهها بودند که از بمب اتم استفاده کردند و در تجاوز و جنایتهای جنگی دست کمی از آدمبدهها نداشتند. نکتۀ سخن فیالا این است که پیامدها و هزینههای جنگ احتمالاً همیشه بیشتر از دستاوردهای آن است. او مثالی از جنگ افغانستان میزند و میگوید اگر هشت تریلیون دلاری که صرف این جنگ شد و در نهایت نزدیک به یک میلیون کشته و 38میلیون پناهندۀ جنگی شد صرف روشهای دیگر مبارزه میشد احتمالاً نتایج بهتری از بازگشت مجدد طالبان رقم میزد یا حداقل اینهمه فاجعه به بار نمیآورد.
اما مایلم به ابعادی از فرهنگ اشاره کنم که بر تفکر ما نسبت به جنگ سایه میاندازند و در این کتاب از آنها بحث شده است. یکی از آنها این باور است که «قدرت، حقانیت میآورد.» عدۀ قابل توجهی گمان میکنند پیروزی آنها در جنگ به منزلۀ اثبات حقانیت آنهاست و حتی در تفکری افراطیتر شاید، گمان میکنند «حقانیت، قدرت میآورد.» هر دو سوی این باورها بسیار محل مناقشهاند، اینکه طرفی در جنگ پیروز شود ابداً نه به معنای این است که حق بوده و نه به معنای اینکه میتواند هر آن کاری را که خواست انجام دهد. اما نکتهای که در این صورت دوم نهفته است این است که نوعی نیروی کیهانی یا عدالت متافیزیکی در نهایت باعث پیروزی در جنگ خواهد شد. همواره افراد یا گروههایی بودهاند که اعتقادشان این بوده که چون حق با آنهاست، پیروز جنگ خواهند بود. شوربختانه تاریخ پر است از مثالهای نقض. فیالا به این اشاره میکند که آنچه سرنوشت جنگها را رقم میزند، سلاحها، امکانات، استراتژیهای مناسب، جغرافیا و شانس است و نه حقانیت. لذا نه پیروزی در جنگ اثباتکنندۀ حقانیت است و نه شکست در جنگ اثباتکنندۀ بطلان عقیدۀ طرف شکستخورده. این وضعیت در تاریخ ما نمونۀ آشنایی دارد، جایی که قزلباشها با چنین باوری به جنگ عثمانیها رفتند. قزلباشها که به نیروی معنوی شاه اسماعیل باور داشتند و خود را مجهز به پشتیبانی غیبی باور دینیشان در جنگ با عثمانیهای سنی میدیدند به پشتوانۀ این باور با شمشیر و اسب به جنگ عثمانیها رفتند و طبیعتاً حریف توپ و تفنگهای عثمانیها نشدند. یا در جنگ داخلی آمریکا، وندل هولمز که از بزرگان پراگماتیسم و از افراد تأثیرگذار بر سنت حقوقی آمریکاست و سه بار در آن جنگ زخمی شد، مشاهده کرد که در جنگ کارایی افرادی که با نظم و آموزش حرفهای میجنگند از افرادی که شاید بسیار شجاعتر از آنان هستند بیشتر است. لذا اینکه بخاطر یک باور متافیزیکی مبهم بدنهای افراد را در معرض مرگ، معلولیت، آوارگی و ... قرار دهیم شاید تصمیم معقولی نباشد. مسئله اینجاست که پیامدهای جنگ در نهایت بر بدن انسانها وارد میشود و باور به اینکه «حقانیت، قدرت میآورد» گرهزدن سرنوشت بدنهای انضمامی به برخی باورهای مبهم متافیزیکی است.
یکی از ابعاد فرهنگی دیگر که در کتاب به آن اشاره شده، فرهنگی است که ستایشگر فضیلتهای جنگاورانه است که غالباً با مردانگی عجین دانشته میشوند - نکتهای که مورد توجه بسیاری از فمنیستها نیز قرار گرفته است. فرهنگ عمومی عمدتاً ستایشگر بهاصطلاح فضیلتهایی است که در جنگ بروز مییابند: شجاعت، دلاوری، ترکتازی و ... . این فرهنگ، صلحطلبان را با لحنی تمسخرآمیز به بزدلی، انفعال و گاهی مانند روزولت به خواجهبودن متهم میکند. چه در حماسههای یونان باستان و چه در فرهنگ خودمان مثالهای متعددی را میتوان از این فرهنگ برشمرد. در فرهنگ ما حتی توصیفاتی که از معشوق میشود رنگوبوی جنگ و سپاهیگری دارد. واژگانی مانند «تیر، کمان، کمانخانه، ترکتازی، سپرانداختن، شهسوار، خدنگ، پیکار و ...» که به کرات برای توصیف معشوق به کار میرود خود گواه این امر است. و جالب اینکه در بخش قابل توجهی از ادبیات کلاسیک فارسی معشوقْ مذکر است. با اینهمه، این فرهنگ مردسالارانه دیری است که زیر تیغ نقد است. مثال تأملبرانگیز آن را میتوان در ماجرای بازگشت سربازان آمریکایی از جنگ ویتنام نیز دید؛ جایی که برخلاف سنتهای پیشین، دیگر از آنها همچون قهرمان استقبال نشد و این مصادف است با اوجگیری جنبشهای فمنیستی. از این منظر نویسندگان تأکید میکنند که فرهنگ مردسالارانه بر قضاوت ما دربارۀ جنگ سایه میاندازد و آن را تحتالشعاع قرار میدهد. بااینحال، کلینگ استدلال میکند که کماکان میتوان این نقدهای وارده را مد نظر قرار داد و آن را برای اصلاح و بهبود نظریۀ جنگ موجه به کار بست.
در مجموع این کتاب، علاوه بر تشریح استدلالهای گوناگونی که دو سر طیف دربارۀ دیدگاههای خود میآورند حداقل کمکی که میتواند بکند کاستن از این فضای قطبیشدۀ جامعۀ ماست. این کتاب به ما میآموزد تصمیمگیری دربارۀ جنگ بسیار دشوارتر از آن چیزی است که در بادی امر به نظر میرسد. اینکه نویسندگان هم بارها بر مواضع یکدیگر مهر تأیید میزنند گواه آن است که متوجه پیچیدگیهای ماجرا هستند. القصه اینکه بهتر است بهجای انگهایی که امروز هر طرف به دیگری میزند سعی کنیم از افقی فراتر و با درنظرگرفتن همۀ جوانب ماجرا دربارۀ جنگ قضاوت کنیم.
...
اندرو فیالا، استاد فلسفه و مدیر مرکز اخلاق دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در فرزنو است. از آثار اخیر او میتوان به جستوجوی زمینۀ مشترک: گفتوگویی میان خداباوران و خداناباوران[1] (با همکاری پیتر آدمیراند،[2] ۲۰۲۱)، خشونتپرهیزی: درآمدی کوتاه، صلحطلبیِ تحولآفرین[3] و تدوین راهنمای راتلج دربارۀ صلحطلبی و خشونتپرهیزی[4] اشاره کرد. او همچنین یکی از نویسندگان کتاب درسی پرکاربرد اخلاق: نظریه و مسائل امروزی است و پیشتر رئیس انجمن فیلسوفانِ نگران صلح[5] بوده است.
جنیفر کلینگ،[6] استادیار فلسفه و مدیر مرکز مطالعات حقوقی دانشگاه کلرادو در کلرادو اسپرینگز است. از آثار او میتوان به نژادپرست، غیرنژادپرست، ضدنژادپرست: زبان و فاجعۀ پویای نژادپرستی در آمریکا[7] (با همکاری لیلاند هارپر،[8] ۲۰۲۲)، فلسفۀ اعتراض: مبارزه برای عدالت، بدون ورود به جنگ[9] (با همکاری مگان میچل،[10] ۲۰۲۱)، پناهندگان جنگی: خطر، عدالت و مسئولیت اخلاقی[11] و تدوین مجموعۀ صلحطلبی، سیاست و فمینیسم: فصلمشترکها و نوآوریها[12] اشاره کرد. او همچنین مدیر اجرایی انجمن فیلسوفان نگرانِ صلح[13] است.
[1] Seeking Common Ground: A Theist/Atheist Dialogue
[2] Peter Admirand
[3] Nonviolence: A Quick Immersion, Transformative Pacifism (2020)
[4] The Routledge Handbook of Pacifism and Nonviolence (2018)
[5] Concerned Philosophers for Peace
[6] Jennifer Kling
[7] Racist, Not Racist, Antiracist: Language and the Dynamic Disaster of American Racism
[8] Leland Harper
[9] The Philosophy of Protest: Fighting for Justice Without Going to War
[10] Megan Mitchell
[11] War Refugees: Risk, Justice, and Moral Responsibility
[12] Pacifism, Politics, and Feminism: Intersections and Innovations (2019)
[13] Concerned Philosophers for Peace