پرش به محتوا

زهره انصاری: در نظریه فروید امر جنسی نه حاشیه روانکاوی، بلکه یکی از مضامین حیاتی و مناقشه‌برانگیز آن است

زهره انصاری: در نظریه فروید امر جنسی نه حاشیه روانکاوی، بلکه یکی از مضامین حیاتی و مناقشه‌برانگیز آن است

به گزارش روابط عمومی خانه اندیشمندان علوم انسانی، هفتاد و پنجمین نشست شنبه‌های روان‌شناسی با موضوع رونمایی از برگردان جدید آلمانی به فارسی کتاب «سه نوشتار درباره نظریه جنسی» اثر زیگموند فروید، به همت گروه روان‌شناسی خانه اندیشمندان علوم انسانی، روز شنبه ۹ آبان‌ماه ۱۴۰۵ در کتابخانه ملی ایران برگزار گردید.
در این نشست، دکتر زهره انصاری، روان‌درمانگر تحلیلی و مدرس روان‌کاوی فرویدی، دکتر فرشید مرادیان، روان‌کاو و روان‌پژوه لکانی، و احسان سپهریان، کاندیدای دکتری تخصصی روان‌شناسی و مترجم کتاب، به بررسی ابعاد مختلف این اثر و مسائل مرتبط با ترجمه آن پرداختند.


جایگاه مناقشه‌برانگیز امر جنسی در روان‌کاوی معاصر
انصاری با اشاره به مناقشه‌برانگیز بودن کتاب سه نوشتار درباره نگره جنسی فروید، گفت: اهمیت امر جنسی و نحوه طرح آن از سوی فروید، نه‌تنها در میان مردم عادی، بلکه در فضای خود روان‌کاوی نیز همچنان محل بحث و اختلاف است. برای نمونه، آندره گرین، روان‌کاو فرانسوی، نقل می‌کند که هنگام تصمیم‌گیری برای برگزاری کنگره سال ۱۹۹۷ بارسلون با موضوع «سکسوالیته در روان‌کاوی معاصر»، یکی از همکاران آمریکایی‌اش با تعجب گفته بود تصور می‌کرده روان‌کاوان از این مرحله عبور کرده‌اند و دیگر نیازی نیست سکسوالیته را در مرکز توجه خود قرار دهند.
او با اشاره به تحلیل گرین از تفاوت رویکردهای روان‌کاوی در کشورهای مختلف افزود: از نظر گرین، چنین واکنشی برای روان‌کاوان فرانسوی عجیب است؛ زیرا در فرانسه همچنان سکسوالیته جایگاه مهمی در مباحث روان‌کاوی دارد. در مقابل، برخی جریان‌های آمریکایی، از جمله روان‌شناسی ایگو و روان‌شناسی سلف، با تمرکز بر موضوعاتی غیر از رانه و سکسوالیته، اهمیت این حوزه را کم‌رنگ کرده‌اند و توجه خود را بیشتر به اختلالات و مسائل مربوط به روابط معطوف ساخته‌اند.
انصاری درباره رویکرد روان‌کاوی انگلیسی‌زبان نیز گفت: گرین معتقد است تحت تأثیر ملانی کلاین، تمرکز زیادی بر رانه‌های ویرانگر و پرخاشگری شکل گرفت و امر جنسی به حاشیه رفت. این در حالی است که سرژیو بنونوتو به استفاده گسترده خود کلاین از تعبیرهای جنسی در تحلیل کودکان اشاره می‌کند؛ تعبیرهایی که در فرایند درمان نیز نقش داشتند. با این حال، به‌تدریج در جریان کلاینی، توجه به سکسوالیته کم‌رنگ‌تر و تمرکز بر رانه‌های ویرانگر بیشتر شد.
او با اشاره به نقدهای گرین ادامه داد: از نظر او، سکسوالیته در روان‌کاوی ناگزیر است با رویکردهایی مانند روان‌کاوی ایگو، روان‌کاوی سلف و بیناذهنیت وارد گفت‌وگو و مناقشه شود. گرین حتی در جایی از واپس‌رانی دوباره سکسوالیته به دست خود روان‌کاوان سخن می‌گوید؛ گویی این حوزه به‌صورت دوره‌ای به حاشیه رانده می‌شود، اما دوباره به مرکز توجه بازمی‌گردد.


بازگشت دوباره سکسوالیته به کانون روان‌کاوی
انصاری با اشاره به دیدگاه رنه روسیون، روان‌کاو متأثر از فروید و وینیکات، اظهار کرد: روسیون نیز سکسوالیته را یکی از مضامین حیاتی روان‌کاوی و از نشانه‌های اصلی سنت فرویدی می‌داند. او این پرسش را مطرح می‌کند که چرا برخی روان‌کاوان انگلیسی‌زبان، با تمرکز بر نارسیسیسم و روان‌کاوی سلف، اهمیت سکسوالیته را محدود کرده‌اند. به اعتقاد او، پس از برگزاری مراسم صدمین سالگرد انتشار سه نوشتار، مضامین مربوط به رانه و سکسوالیته بار دیگر در فضای روان‌کاوی برجسته شدند.
او با اشاره به اهمیت ساندور فرنتسی در این بحث گفت: فرنتسی، که فروید در یکی از آثار پایانی خود از او به‌عنوان استاد روان‌کاوی یاد کرده است، در بحثی درباره تعبیر رؤیا تأکید می‌کند که مواجهه مکرر با آرزوها و تکانه‌های واپس‌رانده‌شده جنسی در تحلیل رؤیاها تصادفی نیست. از نظر او، این اشتباه است که تصور کنیم فروید به‌دلخواه سکسوالیته را انتخاب کرده و در مرکز توجه قرار داده است؛ بلکه امر جنسی خود را از خلال رؤیاها، نشانه‌های روان‌نژندانه و مسائل بیماران به فضای درمان تحمیل می‌کند.
انصاری افزود: فرنتسی در جریان جنگ جهانی اول، با خواندن و ترجمه سه نوشتار فروید، برخی از مفاهیم آن را گسترش داد و نظریه‌ای درباره جنسانیت با عنوان «تالاسا» مطرح کرد. این نظریه به بازگشت به درون رحم مادر و نقش امر جنسی در این میل می‌پردازد و فرنتسی حتی برخی پدیده‌ها، از جمله لکنت زبان، را نیز از منظر سکسوالیته بررسی می‌کند. با وجود این، بسیاری از روان‌کاوان امروز با جزئیات این نظریه آشنایی ندارند.
او در این بخش تأکید کرد: از نگاه فرنتسی، نمی‌توان هنگام سخن گفتن از حقایق زندگی روانی انسان، امر جنسی را از بحث حذف کرد؛ زیرا سکسوالیته صرفاً موضوعی نیست که نظریه‌پردازان به آن توجه کرده باشند، بلکه در تجربه و زندگی روانی انسان حضور دارد.
انصاری با ارجاع به کتاب اراده به دانستن میشل فوکو، به بررسی زمینه تاریخی پنهان‌سازی امر جنسی پرداخت و گفت: فوکو توضیح می‌دهد که تا پیش از قرن هفدهم، سکسوالیته در زندگی روزمره و گفتار عمومی با محدودیت‌های کمتری همراه بود؛ اما در قرن نوزدهم و در دوره ویکتوریایی، با پنهان‌شدن و محدودشدن آن مواجه می‌شویم. در این دوره، کارکرد سکسوالیته به‌تدریج با تولیدمثل پیوند می‌خورد و هر آنچه بیرون از این چارچوب قرار می‌گرفت، ممنوع، مطرود یا بیمارگون تلقی می‌شد. در چنین فضایی، زوج مشروع و تولیدمثل‌کننده به الگوی پذیرفته‌شده جنسانیت تبدیل شد.
او با توضیح دیدگاه فوکو درباره شکل‌گیری تابوهای جنسی افزود: سکسوالیته به موضوعی پنهانی و ناگفتنی تبدیل شد و حتی آگاهی از آن نیز محدودیت پیدا کرد. فوکو این وضعیت را نوعی رازداری پیرامون امر جنسی می‌داند و معتقد است در چند قرن گذشته، بخش بزرگی از گفتار درباره سکسوالیته، در عمل به پنهان‌کردن و سرکوب آن کمک کرده است. به تعبیر او، حتی برخی تلاش‌ها برای بررسی کاملاً علمی و خنثی امر جنسی نیز می‌توانستند به تداوم همین پنهان‌سازی منجر شوند.


سرکوب جنسانیت کودکانه در عصر ویکتوریایی
انصاری با اشاره به نگاه رایج به کودکان در آن دوره اظهار کرد: کودکان موجوداتی فاقد سکسوالیته در نظر گرفته می‌شدند و تأکید زیادی بر حفظ ناآگاهی آن‌ها از مسائل جنسی وجود داشت. هرگونه بروز رفتار جنسی در کودکان، از جمله خودارضایی، با تنبیه‌های شدید مواجه می‌شد؛ زیرا تصور می‌کردند چنین رفتارهایی نشانه انحطاط است و باید با مداخله‌ای سخت‌گیرانه متوقف شود.
او با اشاره به پرونده شرِبر و شیوه‌های تربیتی پدر او ادامه داد: پدر شرِبر درباره تربیت کودکان کتاب نوشته و ابزارهایی برای اصلاح وضعیت بدنی و رفتار آن‌ها طراحی کرده بود؛ ابزارهایی که برخی از آن‌ها بیشتر به وسایل شکنجه شباهت داشتند. این نمونه‌ها نشان می‌دهند که در آن دوره، کنترل بدن و رفتار کودک تا چه اندازه جدی گرفته می‌شد.
این سخنران با بازگشت به تحلیل فوکو گفت: سکسوالیته به چیزی تبدیل شده بود که نباید درباره آن سخن گفت، آن را دید یا حتی از آن آگاه شد. فوکو این پرسش را مطرح می‌کند که آیا انسان امروز واقعاً از این نگرش رها شده است؟ پاسخ او چندان مثبت نیست و معتقد است اگر بخشی از این وضعیت تغییر کرده، تا اندازه زیادی مرهون کاری است که فروید انجام داد.
او درباره مواجهه فروید با این فضای تاریخی تأکید کرد: فروید با رویکردی که می‌کوشید علمی و مبتنی بر مشاهده باشد، وارد این حوزه شد و با جزئیات به بررسی امر جنسی پرداخت؛ با این حال، دیدگاه‌های او نیز با حمله و مخالفت گسترده روبه‌رو شد و بهای سنگینی برای طرح این مباحث پرداخت.


سه نوشتار؛ از روان‌کژی تا جنسانیت کودکانه
انصاری در معرفی ساختار کتاب سه نوشتار درباره نگره جنسی گفت: نوشتار نخست به روان‌کژی‌ها و انواع آن‌ها اختصاص دارد. فروید در این بخش درباره سادیسم، مازوخیسم و دیگر صورت‌های کجروی جنسی بحث می‌کند و می‌کوشد مؤلفه‌های تشخیصی آن‌ها را توضیح دهد. اهمیت این بحث در آن است که فروید میان رفتار جنسی بهنجار و صورت‌های بیمارگون، طیفی از تفاوت‌ها را بررسی می‌کند و به‌جای ارائه مرزی ساده و قطعی، امکان تحلیل دقیق‌تر این پدیده‌ها را فراهم می‌آورد.
او درباره نوشتار دوم افزود: یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های کتاب به جنسانیت کودکانه اختصاص دارد. فروید در این بخش توضیح می‌دهد که چرا می‌توان برای کودک نیز جنسانیت قائل شد. برای نمونه، هنگام مکیدن سینه مادر، کودک علاوه بر دریافت غذا و تأمین نیازهای مربوط به بقا، از گرمای بدن، در آغوش گرفته‌شدن و تماس جسمانی نیز بهره‌مند می‌شود. پس از مدتی، نوعی لذت افزوده در مکیدن شکل می‌گیرد که دیگر صرفاً به رفع گرسنگی وابسته نیست.
انصاری ادامه داد: مکیدن انگشت شست یا پستانک نمونه‌ای از این لذت است؛ زیرا کودک می‌تواند حتی پس از سیرشدن نیز این رفتار را ادامه دهد. فروید از مشاهده چنین رفتارهایی به این نتیجه می‌رسد که لذت جسمانی کودک را نمی‌توان صرفاً به نیازهای زیستی و حفظ بقا محدود کرد. این نمونه نشان می‌دهد که استدلال او بر مشاهده رفتار کودک و تحلیل آن استوار است.
او درباره نوشتار سوم نیز گفت: این بخش به دوره بلوغ و تغییر و تحولاتی می‌پردازد که در جنسانیت انسان در این دوره رخ می‌دهد. البته هر یک از این سه نوشتار ظرفیت بحث گسترده‌تری دارند و نمی‌توان در فرصت محدود نشست، همه مفاهیم و جزئیات آن‌ها را بررسی کرد.
انصاری با اشاره به یکی از ویژگی‌های ترجمه جدید کتاب گفت: یکی از نقاط قوت این ترجمه، فهرست تفصیلی و شماره‌گذاری‌شده‌ای است که در ابتدای کتاب قرار گرفته است. مفاهیم فروید معمولاً شاخه‌های متعدد و گاه زیرشاخه‌های بیشتری دارند و همین مسئله ممکن است خواننده تازه‌کار را سردرگم کند. این فهرست، تصویری کلی از ساختار مفاهیم به دست می‌دهد و برای خوانندگانی که با کتاب آشنایی دارند نیز امکان دسترسی سریع‌تر به موضوعات را فراهم می‌کند.
او با انتخاب مفهوم دوجنسی‌بودن یا بایسکشوالیتی به‌عنوان نمونه‌ای از مفاهیم مهم کتاب افزود: فروید از سال ۱۸۹۶ درباره دوجنسی‌بودن انسان سخن گفته و آن را نه یک استثنا، بلکه ویژگی‌ای عمومی در سرشت انسان می‌دانسته است. در نگاه رایج، انسان‌ها به دو گروه زن و مرد تقسیم می‌شوند؛ اما در برداشت روان‌کاوانه فروید، هر فرد می‌تواند واجد وجوه و مؤلفه‌های روانی زنانه و مردانه باشد و این دو وجه به‌صورت هم‌زمان در وجود او حضور داشته باشند.
انصاری در توضیح پیامدهای انکار یکی از این وجوه گفت: اگر مردی نتواند ابعاد زنانه وجود خود را بپذیرد و آن‌ها را به‌شدت سرکوب کند، ممکن است با مشکلات روانی، افسردگی یا رفتارهای خشونت‌آمیز مواجه شود. به همین ترتیب، اگر زنی نتواند وجوه مردانه وجود خود را به رسمیت بشناسد، ممکن است به الگویی منفعل و وابسته نزدیک شود و در انتظار فردی بماند که مسئولیت زندگی او را بر عهده بگیرد؛ الگویی که گاهی با عنوان سندروم سیندرلا از آن یاد می‌شود.
او با تأکید بر جایگاه این مفهوم در نظریه فروید ادامه داد: دوجنسی‌بودن روانی در تار و پود نظریه روان‌کاوی تنیده شده است و در فهم مفاهیمی مانند بهنجاری و روان‌کژی نیز اهمیت دارد. فروید از این منظر می‌کوشد نشان دهد که تفاوت میان فرد بهنجار و فرد روان‌کژ را نمی‌توان فقط با تفاوت‌های کمی توضیح داد و در برخی موارد، تفاوت‌های کیفی نیز مطرح می‌شوند.


تفاوت سکس، جندر و جنسانیت
انصاری برای روشن‌تر شدن بحث دوجنسی‌بودن، به تمایز میان سه مفهوم سکس، جندر و سکسوالیته پرداخت و گفت: سکس به ویژگی‌های زیستی و بدنی اشاره دارد که فرد با آن‌ها متولد می‌شود؛ جندر به نقش‌ها و انتظارات اجتماعی مربوط است که بر اساس آن‌ها، ویژگی‌هایی مانند شجاعت یا ضعف به مردان و زنان نسبت داده می‌شود؛ اما سکسوالیته به حوزه امیال، تکانه‌ها، آرزوها و فانتزی‌های آگاهانه و ناآگاهانه مربوط است.
او درباره معادل فارسی این مفهوم اظهار کرد: به نظر من، «جنسانیت» ترجمه مناسبی برای سکسوالیته است؛ زیرا در این واژه، علاوه بر امر جنسی، می‌توان معنایی مرتبط با انسانیت نیز شنید. جنسانیت صرفاً به جنبه زیستی و تناسلی محدود نمی‌شود، بلکه زبان، فانتزی و آرزو را نیز دربرمی‌گیرد و از این جهت، مفهومی گسترده‌تر از امر جنسی در معنای محدود آن است.
انصاری افزود: ممکن است میان سکس زیستی، نقش اجتماعی جنسیتی و تمایلات جنسی آگاهانه یا ناآگاهانه یک فرد تعارض‌هایی وجود داشته باشد. برای مثال، فردی ممکن است از نظر زیستی و نقش اجتماعی در جایگاه مردانه قرار داشته باشد، اما در سطح تمایلات و فانتزی‌های خود با وجوهی متفاوت مواجه باشد و نتواند این ابعاد را با یکدیگر ادغام کند. از منظر روان‌کاوی، چنین تعارض‌هایی می‌توانند در شکل‌گیری برخی مشکلات روانی نقش داشته باشند.


دوجنسی‌بودن در نشانه‌ها و تجربه‌های روانی
او با اشاره به نمونه‌هایی از کاربرد این مفهوم در تحلیل روان‌کاوانه گفت: دوجنسی‌بودن را می‌توان در برخی نشانه‌های هیستریک و آیین‌های وسواسی نیز بررسی کرد؛ برای مثال، در برخی حملات هیستریک ممکن است فرد به‌طور هم‌زمان نقش‌هایی با ویژگی‌های فعالانه و منفعلانه را بازنمایی کند. همچنین در تحلیل صحنه نخستین و مفهوم همانندسازی، می‌توان به حضور هم‌زمان نقش‌های پدر و مادر در تجربه روانی فرد توجه کرد.
انصاری ادامه داد: در بررسی پرونده‌های مشهور فروید، از جمله دورا، هانس کوچولو، مرد موش‌ها و مرد گرگ‌نما، می‌توان از منظر دوجنسی‌بودن و سرکوب یکی از وجوه روانی، به تجربه‌ها و نشانه‌های بیماران نگاه کرد. این مفهوم همچنین در بحث ژوئیسانس و رابطه لذت با مرگ در اندیشه روان‌کاوانه اهمیت پیدا می‌کند؛ جایی که میل به رسیدن به لذت کامل و وضعیتی تمام‌عیار مطرح می‌شود، اما چنین ارضای کاملی همواره با مانع روبه‌روست.
انصاری با پیوند دادن بحث دوجنسی‌بودن به مفهوم ژوئیسانس در اندیشه روان‌کاوانه گفت: در بحث لذت و نسبت آن با مرگ نیز می‌توان ردپای وجوه طردشده و انکارشده جنسانیت را دنبال کرد. در اینجا با میلی مواجهیم که گویی می‌خواهد فرد را به کمال و تمامیت برساند و فقدان را از میان بردارد؛ اما چنین وضعیتی هیچ‌گاه به‌طور کامل تحقق پیدا نمی‌کند.
او با اشاره به کتاب تمدن و ملالت‌های آن فروید افزود: فروید در این اثر توضیح می‌دهد که در خود امر جنسی چیزی وجود دارد که با ارضای کامل آن مخالفت می‌کند. به بیان دیگر، همواره فقدانی باقی می‌ماند و میل انسان نمی‌تواند به نقطه‌ای از رضایت کامل و نهایی برسد.
انصاری در پایان با اشاره به جمله مشهور ژاک لکان، عشق را دادن چیزی دانست که فرد ندارد و گفت: یکی از برداشت‌ها از این جمله آن است که فرد فقدان‌ها و کمبودهای خود را به دیگری هدیه می‌کند؛ دیگری‌ای که ممکن است بتواند بخشی از این خلأ را پر کند. اما از منظر دوجنسی‌بودن روانی، می‌توان تعبیر دیگری نیز از این جمله داشت: فرد آن جنبه از وجود خود را که در او کم‌رنگ‌تر است به دیگری می‌بخشد؛ برای مثال، زنی ممکن است جایگاه مردانه‌ای را که در وجود خود کمتر تجربه کرده است، به دیگری واگذار کند. در این معنا، عشق نوعی بخشیدن همان چیزی است که فرد احساس می‌کند در خود فاقد آن است.
۱۴۰۵/۸/۱۲ ۱۵:۵۴ ۱۲ دقیقه
لینک کپی شد